تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٦
***
آيه بعد، با صراحت مىگويد: «هرگز براى خدا شايسته نبود، فرزندى انتخاب كند، او منزه و پاك از چنين چيزى است» «ما كانَ لِلَّهِ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحانَهُ».
بلكه او «هر گاه چيزى را اراده كند، و فرمان دهد به آن مىگويد: موجود باش آن نيز موجود مىشود» «إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ».
اشاره به اين كه: دارا بودن فرزند- آن چنان كه مسيحيان در مورد خدا مىپندارند- با قداست مقام پروردگار سازگار نيست؛ زيرا از يكسو، لازمه آن جسم بودن، از سوى ديگر، محدوديت، و از سوى سوم، نياز، و خلاصه خدا را از مقام قدسش زير چتر قوانين عالم ماده كشيدن و او را در سر حدّ يك موجود ضعيف و محدود مادى قرار دادن است.
خداوندى كه آن قدر قدرت و توانائى دارد كه اگر اراده كند، هزاران عالم، همانند اين عالم پهناورى كه در آن وجود داريم با يك فرمان و اشارهاش تحقق خواهد يافت.
آيا اين شرك و انحراف از اصول توحيد و خداشناسى نيست كه ما او را همانند يك انسان، داراى فرزند بدانيم، آن هم فرزندى كه در رتبه پدر است و همطراز او!
تعبير «كُنْ فَيَكُونُ» كه در هشت مورد از آيات قرآن آمده است، ترسيم بسيار زندهاى از وسعت قدرت خدا و تسلط و حاكميت او در امر خلقت است، تعبيرى از فرمان «كُنْ» كوتاهتر تصور نمىشود، و نتيجهاى از «فَيَكُونُ» وسيعتر و جامعتر به نظر نمىرسد، مخصوصاً با توجه به «فاء تفريع» كه فوريت را مىرساند، حتى فاء تفريع در اينجا به تعبير فلاسفه، دليل بر تأخر زمانى نيست، بلكه همان تأخر رتبى، يعنى ترتب معلول بر علت را بيان مىكند (دقت كنيد).
***