تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٣٥
سالها بر عمر «زكريا» گذشت، و برف پيرى بر سرش نشست، اما هنوز فرزندى نداشت، و از سوى ديگر، همسرى عقيم و نازا داشت.
او در آرزوى فرزندى بود كه بتواند برنامههاى الهى او را تعقيب كند، كارهاى تبليغيش نيمهتمام نماند، و فرصتطلبان بعد از او بر معبد بنى اسرائيل، اموال و هداياى آن كه بايد صرف راه خدا مىشد، پنجه نيفكنند.
در اين هنگام، با تمام قلب به درگاه خدا روى آورده تقاضاى فرزند صالح و برومندى كرد، و با دعائى كه توأم با نهايت ادب بود خدا را خواند.
نخست از «ربّ» شروع كرد، همان پروردگارى كه از نخستين لحظات زندگى لطفش شامل انسان مىشود، سپس با تعبير «لاتَذَرْنِى» كه از ماده «وذر» (بر وزن مرز) به معنى ترك كردن چيزى، به خاطر كمى و بىاعتنائى آمده، اين حقيقت را بازگو كرد كه اگر تنها بمانم، فراموش خواهم شد، نه من كه برنامههاى من نيز به دست فراموشى سپرده مىشود، و سرانجام با جمله «وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ» اين حقيقت را بازگو كرد كه: من مىدانم اين دنيا دار بقاء نيست، و نيز مىدانم تو بهترين وارثانى، ولى از نظر عالم اسباب، دنبال كسى مىگردم كه هدفم را دنبال كند.
***
خداوند اين دعاى خالص و سرشار از عشق به حقيقت را اجابت كرد، و خواسته او را تحقق بخشيد، آن چنان كه مىفرمايد: «ما دعوت او را اجابت كرديم و يحيى را به او بخشيديم» «فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى».
و براى رسيدن به اين مقصود، «همسر نازاى او را اصلاح و قادر به آوردن فرزند كرديم» «وَ أَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ».
سپس اشاره به سه قسمت از صفات برجسته اين خانواده كرده چنين