تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٩٣
در اين كه: ابراهيم عليه السلام خودش دست به اين هجرت زد، و يا دستگاه «نمرود» او را تبعيد كرد و يا هر دو جهت دست به دست هم دادند، بحثهاى مختلفى در تفاسير و روايات آمده كه جمع ميان همه آنها همين است. از يكسو، نمرود و اطرافيانش ابراهيم عليه السلام را خطر بزرگى براى خود مىديدند و او را مجبور به خروج از آن سرزمين كردند.
و از سوى ديگر، ابراهيم عليه السلام رسالت خود را در آن سرزمين تقريباً پايان يافته مىديد و خواهان منطقه ديگرى بود كه دعوت توحيد را در آن نيز گسترش دهد، به خصوص كه ماندن در «بابل» ممكن بود به قيمت جان او و ناتمام ماندن دعوت جهانيش تمام شود.
جالب اين كه: در روايتى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: هنگامى كه نمرود تصميم گرفت ابراهيم عليه السلام را از آن سرزمين تبعيد كند، دستور داد گوسفندان و اموال او را مصادره كنند و خودش تنها بيرون برود.
ابراهيم عليه السلام به آنها گفت: اينها محصول ساليان طولانى از عمر من است، اگر مىخواهيد «مالم» را بگيريد، پس عمرى را كه در اين سرزمين مصرف كردهام به من بازگردانيد!
بنا بر اين شد كه يكى از قاضيان دستگاه، در اين ميان داورى كند، قاضى حكم كرد اموال ابراهيم عليه السلام را بگيرند و عمرى را كه در آن سرزمين صرف كرده به او بازگردانند!
هنگامى كه نمرود از اين ماجرا آگاه شد، مفهوم حقيقى حكم قاضى شجاع را دريافت و دستور داد اموال و گوسفندانش را به او بازگردانند، تا همراه خود ببرد و گفت: «من مىترسم كه اگر او در اينجا بماند دين و آئين شما را خراب كند، و به خدايانتان زيان رساند»! (إِنَّهُ إِنْ بَقِيَ فِي بِلادِكُمْ أَفْسَدَ دِينَكُمْ وَ أَضَرَّ