تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٧٩
نور توحيدى صورت گرفت، و همه چيز به جاى اول بازگشت، قرآن چه تعبير لطيفى مىكند: «سپس آنها بر سرهاشان واژگونه شدند» «ثُمَّ نُكِسُوا عَلى رُؤُسِهِمْ».
و براى اين كه از طرف خدايان گنگ و بسته دهانشان عذرى بياورند گفتند:
«تو مىدانى اينها هرگز سخن نمىگويند»! «لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ».
اينها هميشه خاموشند و ابهت سكوت را نمىشكنند!!
و با اين عذر پوشالى خواستند ضعف، زبونى و ذلت بتها را كتمان كنند.
***
اينجا بود كه ميدانى براى استدلال منطقى در برابر ابراهيم قهرمان گشوده شد تا شديدترين حملات خود را متوجه آنها كند، و مغزهايشان را زير رگبارى از سرزنش منطقى و بيداركننده گيرد: «فرياد زد آيا شما غير از خدا معبودهائى را مىپرستيد كه نه كمترين سودى به حال شما دارند و نه كوچكترين ضررى» «قالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لايَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لايَضُرُّكُمْ».
اين خدايان پندارى كه نه قدرت بر سخن دارند، نه شعور و دركى، نه مىتوانند از خود دفاع كنند، و نه مىتوانند بندگان را به حمايت خود بخوانند، اصلًا اينها چه كارى ازشان ساخته است؟ و به چه درد مىخورند؟!
اساساً پرستش يك معبود، يا به خاطر شايستگى او براى عبوديت است، كه اين درباره بتهاى بىجان مفهوم ندارد، يا به خاطر انتظار سودى است كه از ناحيه آنها عائد شود، و يا ترس از زيانشان، ولى اقدام من به شكستن بتها نشان داد كه اينها كمترين بخارى ندارند، با اين حال آيا اين كار شما احمقانه نيست؟!
***
باز اين معلم توحيد، سخن را از اين هم فراتر برد و با كوبيدن تازيانههاى