تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٧٣
اما الآن مشاهده مىكند همانها كه در صف اول مبارزه بودند يك باره تسليم دشمن، نه تسليم، كه مدافع سرسخت او شدند، و اين مسألهاى بود كه هرگز براى فرعون قابل پيشبينى نبود، و بدون شك، گروهى از مردم نيز به پيروى از ساحران به موسى عليه السلام و آئينش دل بستند.
لذا فرعون، چارهاى جز اين نديد كه با داد، فرياد و تهديدهاى غليظ و شديد تهمانده حيثيتى را كه نداشت، جمع و جور كند، رو به سوى ساحران كرده «گفت:
آيا پيش از آن كه به شما اذن دهم به او ايمان آورديد»؟! «قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ».
اين جبار مستكبر، نه تنها مدعى بود كه بر جسم و جان مردم، حكومت دارد كه مىخواست بگويد قلب شما هم در اختيار من و متعلق به من است، و بايد با اجازه من تصميم بگيرد، اين همان كارى است كه همه فرعونها در هر عصر و زمان، طرفدار آنند.
بعضى مانند فرعون مصر، ناشيانه به هنگام دستپاچگى بر زبان جارى مىكنند، و بعضى مرموزانه و با استفاده از وسائل تبليغاتى و ارتباط جمعى و انواع سانسورها عملًا اين حق را براى خود قائلند و معتقدند نبايد به مردم اجازه انديشيدن مستقل داد، بلكه، حتى گاهى به نام آزادى انديشه، بايد اين سلب آزادى را بر مردم تحميل كرد.
به هر حال، فرعون به اين قناعت نكرد، فوراً وصلهاى به دامان ساحران چسبانيده آنها را متهم كرد، و گفت: «او بزرگ شما است، او كسى است كه سحر به شما آموخته»، و تمام اينها توطئه است با نقشه قبلى!! «إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ».
بدون شك فرعون مىدانست و يقين داشت اين سخن دروغ است، و