تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٢٧
ساخت.
دست به دامن فرعون زد، و در حالى كه از اين كودك به نور چشمان (قرة عين) تعبير مىنمود، تقاضا كرد از كشتن او صرف نظر كند، حتى بالاتر از آن درخواست كرد، به عنوان فرزند خويش و مايه اميد آيندهشان او را در دامان خود پرورش دهند، و بالاخره با اصرار موفق شد، سخن خود را به كرسى بنشاند.
اما از سوى ديگر، كودك گرسنه شده و شير مىخواهد، گريه مىكند و اشك مىريزد، گريه و اشكى كه قلب همسر فرعون را به لرزه آورده، چارهاى نبود جز اين كه مأموران هر چه زودتر به جستجوى دايهاى بروند، ولى هر دايهاى آوردند، نوزاد پستان او را نگرفت؛ چرا كه خدا مقدّر كرده بود تنها به مادرش برگردد، مأمورين باز به جستجو برخاستند و در بدر به دنبال دايه تازهاى مىگشتند.
اكنون بقيه داستان را از آيات فوق مىخوانيم:
آرى، اى موسى! ما مقدر كرده بوديم كه در برابر ديدگان (علم) ما پرورش بيابى «در آن هنگام كه خواهرت (در نزديكى كاخ فرعون) راه مىرفت» و به دستور مادر، مراقب اوضاع و سرنوشت تو بود «إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ».
او به مأموران فرعون «مىگفت: آيا زنى را به شما معرفى بكنم كه توانائى سرپرستى اين نوزاد را دارد» «فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ».
و شايد اضافه كرد اين زن شير پاكى دارد كه من مطمئنم نوزاد آن را پذيرا خواهد شد.
مأمورين، خوشحال شدند و به اميد اين كه شايد گمشده آنها از اين طريق پيدا شود، همراه او حركت كردند، خواهر موسى عليه السلام كه خود را به صورت فردى ناشناس و بيگانه، نشان مىداد، مادر را از جريان امر آگاه كرد، مادر نيز بى آن كه