روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٨٨ - فصل دوم در بيان آنكه علت ثبات و دوام ملك و پادشاهى چيست و تفصيل بعضى از اسباب زوال و اختلال ملك
سلطان حسين ميرزا از استماع اين خبر خوشدل شده، به راه كوچه خيابان، چون سيل شتابان روى به راه آورد و بعد از وصل به مزار علّامه رازى، ميرزا كيچيك را به كمك مظفّر ارسال فرمود و دولتك ازبك را با جماعتى ازبكان بدان دروازه باغ، كه متّصل به مدرسه گوهرشاد آغا است، روانه گردانيده ميرزا سلطان احمد را با فوجى از لشكريان به آن دروازه، كه به طرف مزار خواجه ابو الوليد احمد است، روان ساخت، و خود بنفسه با هشتاد نفر از لشكر از عقب امير مظفّر حركت فرمود.
در اثناى راه، يادگار ميرآخور از پيش امير مظفّر رسيده عرض كرد كه امرا دروازه باغ زاغان را درهم شكستند. لاجرم سلطان حسين ميرزا به باغ زاغان شتافته تا باغ شمال، كه خوابگاه ميرزا يادگار محمّد بود، عنان يكران[١] باز نكشيد؛ و بنايى مختصر در نواحى قصر آن باغ در تاريكى شب بهنظر درآمده، به بعضى مخصوصان اشارت فرمود كه به آن عمارت درآيد و هركس را در آنجا يابد به ملازمت رساند. امير على شير قدم جلادت پيش نهاده، امير باباجى را كه در آن وقت نوكرش بود به درون آن عمارت فرستاد. بعد از احتياط، بازآمده عرض كرد كه، «در اينجا هيچكس نيست». آنگاه، سلطان حسين ميرزا با ملازمان كوشك را احاطه كرده ملازمان را به بالا رفتن امر فرمود، امّا از هيچكس جوابى نشنود؛ زيرا كه وهم بر ايشان استيلا يافته بود. آخر الامر، امير على شير اجازت طلبيده اسب خود را به امير بابا على سپرده و شمشير از نيام كشيده، مانند عصا، بر دست گرفت و از راه غير معهود آغاز بالا رفتن كرد. بعد از آن، سلطان حسين ميرزا امير قلعلى را نيز به آن خدمت مأمور ساخت. و مقارن آن حال، مهتر اسماعيل فرّاش از باغ بيرون تاخته و دسته شمعى به دست آورده روشن [١٣ ب] ساخت و به باغ درآورده، ملازمان از محالّ متعدّده بر آن قصر برآمدند. و حاجى پياده، ميرزا يادگار محمّد را بروساده[٢] تنعّم و ناز خفته يافته دستگير كرد و امير قلعلى، پادشاه را از او ستانده از راهى كه امير على شير بالا مىرفت كشان كشان پايان[٣] برده و نزد سلطان حسين ميرزا آورد.
|
تو را كه گفت كه در باغ عيش و مسند ناز |
مى شبانه خور و خواب صبحگاهى كن |
|
[١] - اسب اصيل و خوب سرآمد را گويند.
[٢] - بستر.
[٣] - به معنى پايين است.