روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧٠٠ - فصل ششم در آداب و تدبير منجمان و مهندسان و ارباب علوم تعليميه كه آن را علوم رياضيه خوانند
حكايت
در كتاب عيون الانباء مسطور است كه غصيص، امّ ولد هارون الرّشيد، را قولنجى صعب عارض شد. عيسى بن حكم دمشقى[١] طبيب را نزد او حاضر كردند و لايح و طبرى[٢] كه دو منجّم بودند حاضر ساختند. بيمار از عيسى طريق معالجه پرسيد. عيسى طبيب گفت: «قولنج بر نحوى مستحكم شده كه اگر مبادرت به حقنه[٣] نشود، از تلف ايمن نتوان بود.» بيمار به لايح و طبرى گفت: «از جهت من ساعتى اختيار كنيد كه در آن ساعت معالجه كنم.» لايح گفت: «اين كوفت از آن كوفتها نيست كه تأخير علاج آن تا ساعتى كه منجّمان نيكو دانند توان كرد، و رأى من آن است كه پيش از آنكه به امرى ديگر مشغول شوند، شروع در علاج بايد كرد و رأى عيسى طبيب بر اين است.» از عيسى پرسيد كه، «لايح چنين مىگويد. تو چه مىگويى؟» گفت: «چنان است كه او گفته». پس، از طبرى سؤال كرد كه، رأى تو چيست؟ گفت: «امروز قمر با زحل است و فردا با مشترى، و رأى [١٧٩ ب] من آن است كه علاج را تأخير بايد كرد تا وقتى كه قمر مقارن مشترى شود.» لايح گفت: «مىترسم كه وقتى كه قمر مقارن مشترى شود، قولنج چنان شدّتى كرده باشد كه حاجتى به علاج نيفتد». غصيص سخن او را به فال بد گرفت و او را از خانه بيرون كرد و به قول طبرى عمل كرد. و پيش از رسيدن قمر به مشترى بيمار درگذشت، و چون قمر مقارن مشترى شد لايح گفت به كسان او كه، «حالا وقت علاجى است كه طبرى تعيين كرده. كو بيمار تا معالجه كنيم.»
ديگر، بايد كه چون منجّم از طالع مولود پادشاه آفتى گمان برد يا از اوضاع كلّى محذورى ادراك كند، پادشاه را بر دعا و تصدّقات و انواع طاعات و قربات و توبه و
[١] - درباره او، نك: قفطى، صص ٣٤٣ و ٣٤٤.
[٢] - ربن يا ربن يا ربّن طبرى منجّم از يهودان اهل طبرستان است. نام او( ربن) كلمهاى سريانى به معنى استاد بزرگ يا استاد ما است، ولى قفطى اين نام را از نامهاى مقدّمان يهودى مىداند. نام اصلى ربن سهل بوده و طبيبى حاذق و هم در هندسه و انواع رياضيّات سرآمد بوده است و چندين كتاب از كتب حكمى را ترجمه كرده است، از جمله ترجمهاى از مجسطى كار اوست. طبرى در قرن دوم و اوايل قرن سوم مىزيسته است و پسرش، على، دبير مازيار بن قارن بود و پس از اسارت او، وى به خدمت خليفه معتصم درآمد. قفطى، ص ٢٥٩؛ تاريخ علوم عقلى در تمدّن اسلامى، ص ٦٠؛ شهرزورى، ص ٣٥٩.
[٣] - اماله.