روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٢٨ - فصل اول در ذكر فضيلت عدل
و ميش به يكجا آب خورند. تو را چه زهره باشد كه در شهر بغداد بر سر بالين من زنى را به مكابره بگيرى و به زور به سراى خويشتن برى و با او فساد كنى؟ و چون مردمان امر معروف كنند، ايشان را بزنى؟ فرمود كه جوالى[١] بيارند. بياوردند. گفت: «او را در اين جوال كنيد و سر جوال محكم ببنديد.» همچنين كردند. بفرمود تا چوب آهك كوبان[٢] بياورند. پس، گفت: يكى به اين جانب او و يكى بدان جانب بايستيد و بزنند و تا ريزهريزه نشود دست از او برندارند[٣]. از هردو جانب چوب درنهادند و چندان بزدند كه او را خرد كردند. گفتند: «يا امير المؤمنين! همه استخوانهاى او ريزه شد. چه فرماييد؟» گفت:
«همچنين مىزنيد و آخر در دجله بيندازيد.» پس، مرا گفت: «اى شيخ! بدان كه هركه از خداى تعالى نترسد، از من هم نترسد و هركه خود از خداى تعالى ترسيد، كارى كند كه در دو جهان رستگار باشد. اين مرد كارى كرد و جزاى خود يافت. تو را فرمودم كه هركه بر كسى ستم كند يا كسى را به ناحقّ برنجاند يا بر شريعت استخفافى كند و تو را معلوم شود، بايد كه همچنين بىوقت بانگ نماز كنى كه من بانگ نماز تو دانم. در حال تو را خوانم و احوال پرسم و با همهكس آن كنم كه با اين سگ كردم. اگر همه برادر و فرزندم باشد.
و مرا انعام و صله فرمود و از اين حال همه بزرگان و خاصّان خليفه خبر دارند و اين امير كه زر تو بازداد نه جهت حرمت و عزّت من بود، بلكه از ترس جوال و چوب آهك كوبى و دجله بازداد. اگر تقصير كردى، من در حال بانگ نماز گفتمى و با او همان رفتى كه با آن امير[٤] رفت.
خواجه نظام الملك طوسى در كتابى كه جهت نصيحت سلطان ملكشاه نوشته اين حكايت را ذكر نموده و بعد از آن گفته: «مانند اين حكايات بسيار است. اينقدر ياد كردم
[١] - واژهاى پهلوى كه در اين زبان به صورت« جوال» و هم« گوال» استعمال مىشده است و كيسهاى را مىگفتند بزرگ كه از نخ ضخيم يا پارچه خشن براى حمل بار درست مىكردند.
[٢] - سياستنامه، تصحيح هيوبرت دارك، ص ٧٨ و تصحيح اقبال، ص ٦٨:« گچكوب».
[٣] - اصل:« برنداريد.» برابر نسخه مر نقل شد.
[٤] - سياستنامه، تصحيح هيوبرت دارك، ص ٧٨ و تصحيح اقبال، ص ٦٩:« ترك».