روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٨٣ - فصل دوم در بيان آنكه علت ثبات و دوام ملك و پادشاهى چيست و تفصيل بعضى از اسباب زوال و اختلال ملك
٦٢٢ ق.] چون به دار القرار رفت، دو حوض زر گذاشت. و وقتى كه نوبت به نبيرهاش مستنصر [خلافت: ٦٢٢- ٦٤٠ ق.] رسيد روزى با يك خادم، كه محرم آن راز بود، بر سر گنج رفت و گفت: «از واهب العطيّات همينقدر مهلت مىخواهم كه اين گنجها را در مصارف خير صرف كنم.» خادم بخنديد و مستنصر خنده او را بر سوء ادب حمل نموده، از حقيقت آن استفسار نمود. خادم گفت: «نوبتى در ملازمت جدّ تو، النّاصر لدين اللّه، به اين موضع رسيدم، و يكى از اين دو حوض هنوز پر نشده بود. امير المؤمنين فرمود كه، از خداى عز و جلّ چندان مسئلت مىنمايم كه اين حوض پر شود. از اختلاف اين دو آرزو متعجّب شدم.» و مستنصر خليفه آن وجوه را به ارباب استحقاق داد و در بقاع خير و ابواب برّ مصروف ساخت و ذكر جميل و نام نيكو يادگار گذاشت. و چون خلافت به مستعصم رسيد، بخل و امساك شعار [١٢ آ] خود ساخته، يك حوض از آن دو حوض را از طلاى احمر پر گردانيد.
بعد از آن فرمان هلاكو خان شد تا حرمهاى خليفه را بشمارند. هفتصد زن و سرّيّت[١] و يك هزار خادم به تفصيل آمدند. خليفه چون از شمار حرم آگاه گشت، مضطرب شد و تضرّع كرد و گفت: «اهل حرم را، كه آفتاب و ماهتاب بر ايشان راه نيافته، به من بخش.» فرمود كه، «از اين هفتصد، صد اختيار كن و باقى را بگذار». خليفه صد زن از خويشان و نزديكان با خود بيرون برد. و شبانگاه هلاكو به اردو آمد، و در باب كشتن خليفه روايات مورّخان مختلف است. يكى از آن جمله آن است كه هلاكو خان فرمود تا طعام از او باز گرفتند، و چون خليفه بيطاقت شد از موكّلان غذا طلب داشت. خان را اعلام نمودند؛ فرمان داد تا طبقى پر از زر و جواهر پيش او برده گفتند كه، «حكم پادشاه روى زمين چنين است كه از اين طبق تناول كنى». مستعصم گفت: «زر و جواهر چگونه توان خورد؟» خان به زبان ترجمان پيغام داد كه، «چيزى را كه نمىتوان خورد به فديه جان خود و جان چندين هزار مسلمان چرا نپاشيدى و به سپاه ندادى تا ملك موروث از تعرّض چنين لشكرى جانستان مصون و محروس ماندى؟» خليفه چون جوابى شافى نداشت، دم دركشيده با دلى پر آتش از چاه ديده رياض رخساره را آب داد.
[١] - كنيز زر خريد كه براى تمتّع انتخاب مىشد.