روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧٩٦ - فصل اول در قانون مشاورت در امور
اين سخنان را حرفا به حرف بنوشتم و پيش پادشاه بردم. چون تمام بخواند، گفت:
«بدانستم. بازگرديد كه هيچكس را از شما مراد نيست كه ولايت من زياده شود. من خود دانم كه چه بايد كرد.» و فرمود كه، «شما را كارهاى خويش ببايد ساخت تا آنچه فرموده من است، چون وقت شود به عمل آيد.» من جواب پيغام بازبردم و ايشان بازگشتند، و مرا پس از آن بخواند و خلوت كرد و گفت: «همين انديشيده بودم كه ايشان گفتند، امّا ايشان را نبايد گفت. سوى ارسلان جاذب نامه بايد نوشت در اين باب، و هرچه در مجلس رفته به او باز بايد نمود كه ما چه ديديم و هركس چه ديد و چه گفت، تا وى آنچه مصلحت داند بازنمايد.»
من اين نامه نوشتم و عرضه كردم و دو سوار مسرع روانه كرده شد و تا جواب رسيد، كار لشكرها به جدّ ساختن گرفتند. و رسول فرستاده شد به خوارزم، و خواجه از زبان خويش نامه نوشت آنجا بر وجه نصيحت و آنكه رأى عالى عزيمت بلخ دارد و اين حال كه رفته بود شرح بازنمود كه چرا خداوند خويش را كشتند كه داماد حضرت بودند. بعد از آن، جواب ارسلان جاذب به او رسيد. نوشته بود: «تا مدّت دراز است كه بنده را آرزوى آن بود كه خوارزم و اورگنج[١] خداوند را باشد كه آن ناحيهها در بند تركستان است، امّا زهره نداشتم كه در اين باب سخن گويم. امروز كه بهانهاى چنين قوى به دست آمد، اگر رأى عالى بيند اين فرصت را ضايع نبايد كرد كه آن قوم رمه بىشبان است، و خداى عز و جلّ ايشان را بگيرد به آن گناه بزرگ كه كردهاند. خداوند را در اين قصد هم ثواب باشد و هم نيكنامى، و ولايت بزرگ به دست آيد و اگر خداوند قصد آن نواحى نكند، ديگر اعيان قصد بكنند و به چنان مردم نگذارند. آنگاه، بزرگ عيبى باشد كه به دست دشمنان دولت عالى افتد و هر روز دلمشغول باشد. بنده آنچه دانست به مقدار دانش خود بازنمود و به هرحال صلاح و صواب در آن است كه رأى عالى بيند.»
چون نامه را پيش بردم و عرضه كردم، گفت: «مرد من ارسلان است.» و او را بغايت
[١] - ايالت خوارزم داراى دو كرسى بوده است: يكى در جانب باخترى، يعنى جانب ايرانى رود جيحون، موسوم به« گرگانج» يا« جرجانيه» كه بعدها به« اورگنج» معروف گرديد؛ و ديگرى در جانب خاورى، يعنى جانب تركى آن رود، موسوم به« كاث». لسترنج، صص، ٤٧٤ تا ٤٧٨.