روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧١٦ - فصل ششم در آداب و تدبير منجمان و مهندسان و ارباب علوم تعليميه كه آن را علوم رياضيه خوانند
مىگرداند.»
چون از[١] ثلث آخر دو دقيقه گذشت، به ايشان گفت: «وقتى كه قمر[٢] مستغرق شود، نزد برادرم، عبيد اللّه بن[٣] عبد اللّه بن طاهر، رويد.» آنگاه، برخاست و غسل كرد و كفن پوشيد و حنوط كرد و به خانه داخل شد و در بر روى خود فراز كرد و بر پهلو خوابيد.
[٢٨٧/ چ] هنوز تمام قمر نگرفته بود كه جان داد. چون نزد او رفتند، او را مرده يافتند، و به جانب عبيد اللّه، برادرش، رفتند كه او را اعلام كنند. ديدند كه عبيد اللّه بر ايشان سبقت گرفته، و در كشتى مىآمد. گفت: «آيا برادرم فوت شد؟» گفتند: «بلى.» گفت: «من متّصل طالع ملاحظه مىكردم تا وقتى كه قمر تمام گرفته شد. گفتم او جان داده.»
حكايت
از كتاب اخبار المذاكره نقل شده [به] نقل از حسن بن وهب كه، «روزى محمّد بن عبد الملك الزيّات[٤] را ديدم كه عود كرده بود از موكب معتصم، پيش از رفتن معتصم به سرّمنرأى در غايت حزن و دلگيرى. و من بر او جسارت داشتم، گفتم: خ چيست سبب كه وزير را- ايّده اللّه- مهموم مىبينم؟ خ گفت: خ ندانستى خبر مرا؟ خ گفتم: خ نه. خ گفت:
خ سوار شدم با امير المؤمنين، و من از يك طرف [٣٤٨/ مج] با او سرگوشى مىكردم و از طرفى ديگر ابن ابى داوود تا آنكه به رحبه جسر رسيد. بسيار ايستاد تا آنكه گمان كرديم كه انتظار چيزى[٥] دارد. پس، خادمى به سرعت تمام به جانب او آمد و به او پنهانى حرفى گفت. خ پس، او گفت: خ مرا مهموم گردانيدى. خ و مراجعت نمود به جانب قصر خود در جانب شرقى بغداد. چون به وسط راه رسيد، خنده بسيارى كرد، بىآنكه چيزى مضحك به نظر در[٦] آيد، و[٧] احمد بن ابى داوود جسارت كرد و گفت: خ اگر امير المؤمنين صلاح داند، ما را در سرور شريك سازد. خ گفت: خ شما را به آن حاجتى نيست. خ ابن ابى داوود
[١] - در همان« از» نيامده است.
[٢] - در مج كلمه« قمر» يك بار تكرار شده است.
[٣] - چ« بن» را ندارد.
[٤] - چ:« الزياب».
[٥] - همان:« خبرى».
[٦] -« در» در همان نيست.
[٧] -« و» در همان نيامده است.