روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٦٠ - فصل پنجم در آداب تدبير اطبا
كه از او بپرسند، الّا آنكه شاگردان تو چندند و در ميان ايشان به تمييز كيست؟ و امّا مشايخى كه من [١٦٩ ب] بر ايشان خواندهام، مدّتهاى مديد است كه از اين جهان رفتهاند». امين الدوله گفت: «اى شيخ! اين امرى است كه عادت به آن جارى شده و ذكر آن نقصانى ندارد و بر ما در اين سؤالها چيزى نيست. خبر دهيد مرا كه چه خواندهايد از كتب طبّى؟» و قصد امين الدّوله آن بود كه اطّلاع بر حقيقت حال او بههم رساند. گفت:
«سبحان اللّه العظيم! ما را در حدّ اطفال مىدارند و سؤال مىكنند كه، چه خواندهاى؟ به مثل منى نتوان گفت، الّا آنكه چه كتاب ترتيب دادهاى در صناعت طبّ و از كتب و مقالات طبّيه چه دارى؟» آنگاه، برخاست و نزديك امين الدّوله رفت و نشست و آهسته به او گفت: «يا سيّدى! بدان كه من پير شدهام و موسوم به طبابت، و از طبّ بغير از معرفت اصطلاحات مشهوره در مداوا چيزى ديگر نمىدانم و عمر را چنين گذرانيدهام و عيالان دارم. به خداى عز و جلّ از تو سؤال مىكنم كه مرا در ميان اين جماعت رسوا مكنى».
امين الدّوله گفت: «چنين باشد، به شرط آنكه غلبه بر بيمار نكنى به چيزى كه ندانى و اشاره به فصد و مسهل نكنى، و الّا در مرضى كه ظاهر باشد». گفت: «عادت من چنين است، تجاوز از مثل سكنجبين و جلاب[١] نكردهام». آنگاه امين الدّوله فاش بر نحوى كه جماعت حاضران شنيدند، گفت: «اى شيخ! ما را معذوردار كه تا حال تو را نشناخته بوديم و الحال تو را شناختيم. در آن شغلى كه بودى باقى و مستمرّ باش كه كسى با تو معارضه و مدافعه نمىكند».
آنگاه، امين الدوله به بعضى حاضران گفت: «اين علم طبّ را بر كه خواندهاى؟» و شروع در امتحان او نمود. گفت: «سيّدنا! من از شاگردان آن شيخم كه الحال او را شناختى. بر او علم طبّ خواندهام.» امين الدّوله غرض او را از اين تعريض فهميده، تبسّم نمود[٢].
بقراط كه از اعاظم استادان صنعت طبّ است گفته: «متعلّم طبّ بايد كه در جنس خود از آزادان باشد- يعنى، نجيب باشد- و در طبع نيكو باشد و كمسال باشد تا فرصت
[١] - معرّب« گلاب» است.
[٢] - اين حكايت را قفظى به سنان بن ثابت بن قرّه نسبت داده است. ر ك: همان، صص ٢٦٥ و ٢٦٦.