روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٤٨٥ - فصل اول در امر معروف و نهى منكر
است. و آن از چند جهت شود: جهت اوّل آنكه پادشاه در اطراف ممالك محروسه، مردم امين ديندار خداترس تعيين نمايد كه در ازاله منكرات و دفع بدع و محرّمات سعى نمايند و اين جمع را محتسبان گويند. و محتسب در قديم الايّام جهت اين نصب مىنمودهاند كه هرجا بدعتى و حرامى بينند در ازاله و رفع آن بكوشند، و اگر خود عاجز باشند، به حكّام شرعى و عرفى اعلام نمايند و ايشان نيز از جانب پادشاه مأمور به تقويت آن جمع باشند تا در وقت حاجت جانب ايشان فرونگزارند و در تقويت ايشان بكوشند.
و شرط است در محتسب كه مسئلهدان باشد و بىطمع باشد و به امانت و راستى و صدق گفتار و كردار موصوف باشد و جانب خلق را بر جانب حقّ ترجيح ندهد و با اقويا مداهنه نكند و جانب ضعيفان را فرونگزارد. و پادشاه چون محتسبى به اوصاف مذكوره تعيين نمايد، دست او را قوى سازد و تقويت او نمايد و اگر از او مساهله و مداهنه ببيند انكار نمايد و تأديب بليغ بهجا آورد تا امور شرعى انتظام يابد؛ بلكه اگر يكى از اهل علم و تقوا در مقام رفع منكرى درآيد، هرچند از قبل سلطان جهت اين امر منصوب نباشد، سلطان بر او انكار ننمايد و تقويت طرف خصوم نكند.
حكايت
نقل است كه شيخ ابو الحسن نورى با خلق مخالطت نكردى و هرچه نه از امور دين بودى، از آن نپرسيدى و هرگاه منكرى بديدى از آن منع كردى، اگرچه در آن بيم كشتن بودى. روزى به كنار دجله جهت تجديد طهارت رفت. زورقى در كنار دجله ديد و در آن زورق سىخم سر مهر كرده [١٢٤ ب] بر هريك نوشته بود كه لطف[١]. شيخ از آن عجب داشت، چه در مبايعات و تجارات هيچچيز مىدانست كه آن را لطف خوانند. از ملّاح سؤال كرد كه، در اين خمها چيست؟ ملّاح گفت: «چه كار دارى؟ تو درويشى، به حال خود باش.» شيخ را شوق و تعطّش به معرفت آن زياده گشت. ملّاح را گفت: «مىخواهم
[١] - در نسخه مج به شكل لطف ضبط شده است. دهخدا به نقل از مهذّب الاسماء آن را به معنى« آنچه به كسى فرستند» و به نقل از منتهى الارب به معنى« هديه و جايزه و اندك از طعام و جز آن» آورده است.( دهخدا، لغت نامه، ج ١٢، ذيل همين واژه) در اخلاق محسنى، ص ١١٦ به صورت« لطيف» درج گرديده است.