روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٤٢٩ - حكايت
دانم كه هرچه گفتيد راست گفتيد از سر اعتقاد و يگانگى، از شما همين چشم دارم.
خداى تعالى مكافات شما نيكى [١٠٩ آ] كناد! امروز بازگرديد تا فردا چه به ديدار[١] آيد».
و در اين حال سى هزار سوار با آلپ تكين بود و اگر خواستى صد هزار سوار برنشاندى. ديگر روز، اميران به بارگاه آمدند. آلپ تكين بيرون آمد و بنشست. زمانى شد. روى سوى اميران كرد و گفت: «من اين سخن كه با شما گفتم، خواستم كه شما را بيازمايم تا شما با من يكدل هستيد يا نه و اگر مرا كارى پيش آيد، ايستادگى مىكنيد يا نه.
اكنون من از شما آن شنيدم كه از حلالزادگى و نيكعهدى شما سزد و حقّ نعمت گزارديد و من از شما خشنود گشتم، و ليكن بدانيد و آگاه باشيد كه من بعد، شرّ آن پسر بجز شمشير دفع نتوانم كرد كه او كودك است و حقّ كسى نمىشناسد و گوش به سخن نمىكند و به سخن جمعى ناهنجار بىاصل فريفته شده است و مصلحت از مفسدت باز نمىداند، و چون من مردى را كه خاندان ايشان برجاى دارم [مرا دشمن مىپندارد][٢]، و مشتى مردم را كه اگر كمتر خللى در مملكت تولّد كند و ملك زيروزبر شود دفع نتوانند كرد، ايشان را دوست مىپندارد و قصد جان من مىكند. من توانم كه ملك از او بستانم و عمّش را به جاى او بنشانم يا خود به دست خويش بگيرم، و ليكن مىانديشم كه جهانيان گويند: آلپ تكين شصت سال خاندان سامانيان، كه خداوندان او بودند، نگه داشت و به عاقبت كه عمرش به هشتاد سال رسيد بر خداوندزادگان به پيرانسر[٣] برون آمد و به شمشير ملك از ايشان بستد و به جاى خداوندان خويش بنشست و كفران نعمت كرد. و من عمر به نيكوكارى و نيكونامى گذرانيدهام و اكنون كه به لب گور رسيدهام واجب نيست كه كارى كنم كه زشتنام شوم، و هرچند معلوم است كه گناه از جانب امير منصور است، ليكن همه مردمان آن معنى ندانند. [گروهى گويند: گناه امير منصور را
[١] - در اصل:« بدبدار»- بدون نقطه- و در مر:« پديدار» آمده. در سياستنامه، تصحيح هيوبرت دارك، ص ١٤٨ به صورت« ديدار» و در تصحيح عباس اقبال، ص ١٣٥« پديد» ذكر شده است.
[٢] - از سياستنامه، تصحيح هيوبرت دارك، ص ١٤٨ افزوده شد.
[٣] - ايّام پيرى، سرپيرى.