روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٤٢٨ - حكايت
بارگاه ما از قاعده افتاده است، باز به قاعده خويش آرى تا اعتماد بر تو زيادت شود و سخن صاحبغرضان منقطع گردد. و چون به اينجا آيد، او را به خلوت بخوانى و بفرمايى تا سرش برگيرند.»
پس، امير منصور همچنين كرد و او را به درگاه خواند. صاحبخبران او را خبر كردند كه، تو را به چه مىخواند. آلپ تكين در تهيّه سفر شد و به مردم گفت كه، سامان سفر بسازيد تا به بخارا رويم. از نيشابور كوچ كرد و به سرخس آمد و قرب سى هزار سوار با او بود. چون سه روز از مقام بگذشت، همه امرا و لشكر را بخواند. پس، ايشان را گفت: «با شما گفتنى سخن دارم. اكنون بگوييد كه مرا ملك از بهرچه مىخواند.» گفتند: «تو را ببيند و عهد تازه كند كه تو او را و پدران او را به جاى پدرى.» گفت: «نه چنين است كه شما پنداريد. اين ملك مرا مىخواند و مىخواهد كه سر من از تن جدا كند و كودك است و قدر مردان نمىداند. و شما دانيد كه ملك سامانيان امروز شصت سال است تا من بر ايشان نگاه مىدارم و چند خانان تركستان را كه قصد ملك ايشان كردند بشكستم، و از هر جانب خروجكنندگان بر ملك ايشان را قهر كردم و هرگز يك طرفة العين در ايشان عاصى نشدهام و اين پادشاهى بر جدّش و پدرش و بر او نگاه داشتم و مىدارم. عاقبت مكافات من اين است كه سر من خواهد بريد و اين نمىداند كه ملك او چون تنى است كه سر آن تن منم. چون سر رفت، تن را چه بقا باشد؟ اكنون چه صواب مىبينيد؟ دفع اين مضرّت را چاره چيست؟»
همه گفتند: «چاره اين شمشير است و چون با تو اين انديشد و مكافات كردار تو اين باشد، ما از وى چه چشم داريم؟ و اگر به جاى تو كسى ديگر بودى، پنجاه سال بود كه ملك از دست ايشان بيرون كرده بودى. ما همه تو را شناسيم، نه او را و نه پدر او را. چه ما و چه هركس كه در دولت سامانيان كسى است همه نان پاره و جاه و حشمت و ولايت از تو داريم و از تو كس شدهايم و همه ضيعت از تو يافتهايم. ما همه با توييم و خراسان و خوارزم و نيم روز تو را مسلّم است. ترك منصور بن نوح بگوى و خود به پادشاهى بنشين. اگر خواهى بخارا و سمرقند به او ارزانى داريم و اگرنه آن را نيز بگيريم». چون امرا همه اين سخن گفتند، به رغبتى هرچه تمامتر آلپ تكين گفت: «عفا اللّه از شما!