روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٦٢ - فصل دوم در شكر
آن كرسى شد و به هرسو بنگريست و چون كسى را نديد، نوحه و زارى آغاز كرد و بسيار بگريست و برخى از الطاف آل برمك بر زبان راند و مر ايشان را دعاى بسيار كرد و خواست كه برگردد، ما هردو برخاستيم و او را گرفتيم و گفتيم: خ فرمان خليفه شده است كه تو را به درگاه بريم خ. گفت: خ رضينا بقضاء اللّه. مىترسم كه مرا سياست فرمايد. اگر شما چندان لطف كنيد و مرا امان دهيد كه وصيّتنامهاى بنويسم خ. گفتيم: خ روا بود خ.
پس، بنشست و وصيّتنامهاى بنوشت و به غلام داد و به خدمت مأمون آمد. چون مأمون را از آوردن او اعلام دادند، فرمود تا وى را نزد او بردند. چون مأمون را نظر بر وى افتاد، روى ترش كرد و بانگ بر وى زد كه، خ تو كيستى و از كجايى و چه حق دارند بر تو برامكه كه برايشان اين همه نوحه و زارى مىكنى؟ خ بىهيچ هيبت و احتشام گفت: خ يا امير المؤمنين! برامكه را بر من حقوق بسيار است. اگر اجازت باشد يكى از آن جمله حكايت كنم خ. مأمون رخصت داد. پير گفت: خ حضرت امير محلّ اقبال آسمانى باد. مرا منذر بن مغيره دمشقى گويند، از صاحبان حسب و نسب و مروّت، در حجر دولت نشو و نما يافته و در كنار نعمت پرورده شده. وقتى دولت بر عادت خويش بىوفايى آغاز كرد و به رسم خود بىثباتى نمود، آن راحت زوال پذيرفت و آن دولت انتقال يافت؛ به حدّى رسيد كه ضرورت به فروختن مسكن اصلى مفضى شد و احتياج و درويشى به نهايت رسيد. مردمان مرا به برامكه اشارت كردند و گفتند: اصلاح حال تو جز به تربيت ايشان ممكن نيست. از شام قصد بغداد كردم و با من زياده از بيست كودك و عيال و اطفال بودند. چون به مدينة السّلام رسيدم، عورات و اطفال را در مسجدى گذاشتم و جامه پوشيدم و بيرون آمدم و روى به راه آوردم و عيال [را][١] گرسنه در آن مسجد بگذاشتم و ندانستم كه به كجا روم، تا به مسجدى رسيدم منقّش آراسته به فرش و آلت و جماعتى در نيكوترين زينتى و زيباترين هيئتى در آن مسجد نشسته. در دلم افتاد كه حاجت خود بر ايشان عرضه كنم. از خجالت راه سخن بر من بسته شد و ندانستم كه چه گويم. در آن انديشه بودم كه ايشان بأجمعهم برخاستند [٦٥ آ] و بيرون آمدند و من نيز با ايشان
[١] - از مر افزوده شد.