روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢١٥ - فصل اول در ذكر فضيلت عدل
اين فرّاش در وقت مقرمه را در ازار[١] پيچيده و به دكّان احمد رفوگر شد و گفت: «اى استاد! چه خواهى كه اين را چنين رفو كنى كه هيچكس نداند كه آنجا دريده است؟» گفت: «نيم دينار خواهم». درستى زر با يك دينارى به او داد و گفت: «زود مىبايد».
گفت: «فردا نماز ديگر بيا و ببر».
ديگر روز به وعده رفت. مقرمه پيش او نهاد. درنمىيافت كه كجا دريده است. فرّاش شادمان شد و به سراى برد و بر روى نهالى كشيد.
چون سلطان از شكار بازآمد و در آن خانه شد تا بخسبد، نگه كرد مقرمه درست ديد.
گفت: «اى فرّاش! اين دريده بود.» گفت: «اى خداوند! هرگز اين ندريده بود.» گفت:
«اى احمق! مترس كه اين من دريده بودم. مرا در اين مقصودى است. بگو كه اين را كه رفو كرده است كه بغايت نيك كرده است». گفت: «اى خداوند! احمد رفوگر رفو كرده است».
گفت: «او را پيش من آر و چون در سراى آرى پيش منش آر».
فرّاش برفت و رفوگر را پيش سلطان آورد. رفوگر كه سلطان را ديد، نشسته بترسيد.
سلطان را كه چشم بر او افتاد، گفت: «اى استاد! اين مقرمه تو رفو كردى؟» گفت:
«آرى.» گفت: «سخت استادانه كردهاى». گفت: «به دولت خداوند نيك آمده است».
گفت: «در اين شهر از تو استادتر هيچ كسى هست؟» گفت: «نى». گفت: «از تو سخنى پرسم، راست بگوى كه به پادشاهان هيچ به از راستى نيست». گفت: «بگويم». گفت:
«تو در اين شش هفت سال هيچ كيسه ديباى سبز رفو كردهاى به خانه محتشمى». گفت:
«كردم». گفت: «كجا؟» گفت: «به خانه قاضى شهر و دو دينار مزد آن بداد». گفت: «اگر آن كيسه را ببينى بشناسى». گفت: «شناسم». محمود دست در زير نهالى كرد و كيسه را برداشت و به دست رفوگر داد. [٥١ ب] گفت: «اين كيسه آن هست؟» گفت: «هست».
گفت: «آنجا كه رفو كردهاى كدام جايگاه است؟ مرا بنماى». انگشت برنهاد كه اينجاست. محمود به تعجّب ماند از نيكى كه كرده بود. گفت: «اگر حاجت آيد، در روى قاضى گواهى توانى داد؟» گفت: «چرا نتوانم داد».
در وقت كس فرستاد و قاضى را بخواند و يكى را گفت: «برو و آن صاحب كيسه را
[١] - لنگ، قيطه، دستار.