روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢١٦ - فصل اول در ذكر فضيلت عدل
بخوان». چون قاضى آمد، سلام كرد و بر عادت بنشست. محمود روى به او آورد و گفت:
«تو مردى عالم و پير باشى و من قضا به تو دادهام و مالها و خونهاى مسلمانان به تو سپردهام و بر تو اعتماد كرده- و دو هزار مرد هست در شهر و ولايت از تو عالمتر، ضايع[١] اند- روا باشد كه تو خيانت كنى و شرط امانت بهجا نيارى و مال مردى مسلمان به ناحقّ بالتّمام ببرى و او را محروم بگذارى»؟ گفت: «اى خداوند! اين چه حديث است و اين كه گويد؟ اين من نكردهام». محمود گفت: «اى منافق سگ! اين تو كردهاى و اين من مىگويم». پس، كيسه را بدو نمود و گفت: «اين كيسه آن است كه تو بشكافتى و زر بيرون كردى. پس، بدل زر مس در آنجا نهادى و كيسه را بفرمودى رفو كردند. پس، صاحب زر را گفتى كه كيسه سربسته و به مهر خويش آوردى و همچنان بازبردى. فعل و سيرت تو در ديانت چنين است؟»
قاضى گفت: «نه اين كيسه را هرگز ديدهام و نه از اين كس كه مىگويد خبر دارم».
محمود گفت: «اين هردو مرد را درآريد». خادمى برفت، صاحب زر را و رفوگر را پيش سلطان محمود آورد. سلطان محمود گفت: «اى دروغزن! اينك خداوند زر و اينك آن رفوگر كه اين كيسه را اينجا رفو كرده است». قاضى خجل گشت و رويش زرد شد و از بيم لرزه بر او افتاد، چنانكه سخن نتوانست گفت. محمود گفت: «برگيريدش و بر او موكّل باشيد و خواهم كه در اين ساعت زر اين مرد بازدهد و الّا بفرمايم كه گردنش بزنند».
قاضى را از پيش سلطان محمود به در كشيدند نيم مرده؛ و در نوبت خانه[٢] بنشاندند و گفتند: «زر بده». قاضى گفت تا وكيل او را بياوردند و نشان بداد. وكيلش برفت و دو هزار دينار زر نيشابورى بياورد و به صاحب كيسه تسليم كرد. و ديگر روز، سلطان محمود به مظالم بنشست و خيانت قاضى با امرا و بزرگان بگفت. پس، بفرمود تا قاضى را بياوردند و نگونسار از كنگره درگاه بياويختند. بزرگان شفاعت كردند كه مردى پير و عالم است تا به پنجاه هزار دينار خويشتن را بازخريد. [بعد از آن][٣] فروگرفتندش و مال از او بستدند
[١] - مهمل و بيكار.
[٢] - نقارهخانه.
[٣] - در اصل ناخوانا و در نسخه مر« بجدّ» آمده است، لذا از سياستنامه، تصحيح هيوبرت دارك نقل شد. در سياستنامه، تصحيح اقبال عبارت با« اين مال از او بستدند» آغاز مىشود و قبل از آن نيامده است.