جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٧ - غزل ١٠١ كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست
نمايد. خواجه هم مى گويد: عاشق، دلاورى است كه بدون سپر به ميدان عشق قدم نهاده و سينه خود را آماج تيرهاى بلا نموده، و باكى از هيچ امرى ندارد و همان گونه كه در هنگام عرض ولايت عاشقانه و ديوانه وار آن را پذيرفت، در اين جهان هم بر آن استوار خواهد بود؛ كه: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ؛ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا.»[١]: (براستى كه ما امانتِ [ولايتِ] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، پس آنها از حمل آن اباء كردند و از آن هراسيدند و انسان آن را حمل نمود، براستى كه بسيار ستمگر و نادان بود.- اگر او چنين نباشد، كجا معشوق وى را خواهد پذيرفت، به گفته خواجه در جايى:
|
با ضعف و ناتوانى همچون نسيم خوش باش |
بيمارى اندر اين رَه، خوشتر ز تندرستى |
|
|
در آستان جانان، از آسمان ميانديش |
كز اوجِ سربلندى، افتى به خاك پستى |
|
|
خار ار چه جان بكاهد، گُل عذر آن بخواهد |
سهل است تلخىِ مِىْ، در جنب ذوق مستى |
|
|
عشقت به دست طوفان، خواهد سپرداى جان! |
چون برق از اين كشاكش، پنداشتى كه رستى[٢] |
|
|
در صومعه زاهد و در خلوتِ صوفى |
جز گوشه ابروى تو، محرابِ دعا نيست |
|
خواجه مجدّداً به معناى بيت اوّل بازگشته و مى گويد: معشوقا! تمامى آنان كه سر بندگى به پيشگاهت مى سايند، دانسته و ندانسته، تو را مى جويند، و خضوع و خشوع در مقابلت دارند، بلكه هر موجودى چنين است؛ كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ.
[١] - احزاب: ٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٨، ص ٣٨٦.