جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٩ - غزل ٦٩ در اين زمانه، رفيقى كه خالى از خل است
١٦٣١
رازِقُهُ.»
[١]: (معرفت و شناخت [خداوند] در دلهايشان استوار گشته، و آنان آن ايستگاه و موقف را فراموش نمودهاند، و روزى آن را به ياد خواهند آورد، و اگر آن نبود، هيچ كس نمىفهميد كه آفريننده و روزى دهندهاش كيست.- به گفته خواجه در جايى:
|
هرگزم مِهْرِ تو از لوح دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سروِ خرامان نرود |
|
|
آنچنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گَرَم سر برود، مهر تو از جان نرود |
|
|
از دماغ من سرگشته خيالِ رُخِ دوست |
به جفاىِ فلك و غصّه دوران نرود |
|
|
در ازَل بست دلم با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
در ازل هر كو به فيضِ دولت ارزانى بود |
تا ابد جامِ مرداش، همدمِ جانى بود |
|
|
خلوت ما را فروغ از عكسِ جام باده باد |
زآنكه كُنجِ اهل دل بايد كه نورانى بود |
|
|
بى چراغ جام در خلوت نمى آرم نشست |
وقتِ گُل، مستورىِ مستان ز نادانى بود[٣] |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٣، ص ٢٨٠، روايت ١٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.