جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٤ - غزل ٦٥ جز آستان توام در جهان پناهى نيست
|
چون دل من، دمى از پرده برون آى و درآى |
كه دگر باره ملاقات، نه پيدا باشد[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: به هر كجا مى نگرم، دامهايى افكنده مى بينم كه مرا از تو دور مى سازند، و از اينكه به مشاهدهات راه يابم مرا بازمى دارند. چارهاى جز اينكه خود را در حمايت زلف و مظاهرت قرار دهم نمى بينم، تا شايد مرا به حقيقت خويش و ملكوتشان رهنمون شوند. به گفته خواجه در جايى:
|
دلم را شد سَرِ زلف تو مسكن |
بدينسانش فرو مگذار و مشكن |
|
|
وگر دل سركشد چون زلف از خط |
بدست آرش ولى در پاش مفكن |
|
|
ز سَرْوِ قامتت ننشينم آزاد |
همه تن گر زبان باشم چو سوسن |
|
|
ز مِهْرَت گر بتابم ذرّه اى روى |
چو خورشيدم فرود آيد ز روزن[٢] |
|
|
چو پيش گيرىِ راهش كنم، چه چاره كنم |
دل گسسته عنان را، كه روبه راهى نيست؟ |
|
محبوبا! چگونه مى توانم از يك طريق بيابمت، و حال آنكه دلم در همه جا در جستجويت باشد. به گفته باباطاهر.
|
به صحرا بنگرم، صحرا تِهْ وِينم |
به دريا بنگرم، دريا تِهْ وينم |
|
|
به هر جا بنگرم، كوه و در و دشت |
نشان از قامتِ رعنا تِهْ وِينم[٣] |
|
و يا بخواهد بگويد: معشوقا! همواره مى خواهم تو را ببينم، ولى خواطر عالم طبيعتم رشته و عنانِ دلم را گسسته، و ممكن نيست تنها به تو توجّه داشته باشم؛ كه:
٥٤١
«إلهى! أسْكَنْتَنا داراً حَفَرَتْ لَنا حُفَرَ مَكْرِها، وَعَلَّقَتْنا بِأيْدِى المَنايا فى حَبآئِلِ غَدْرِها؛ فَإلَيْكَ نَلْتَجِئُ مِنْ مَكآئِدِ خُدَعِها، وَبِكَ نَعْتَصِمُ مِنْ الْإغْتِرارِ بِزَخارِفَ زينَتِها؛ فَإنَّها الْمُهْلِكَةُ طُلّابَها، ألْمُتْلِفَةُ حُلّالَها،
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٧، ص ٢١٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٣] - ديوان باباطاهر.