جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٣ - غزل ٦٥ جز آستان توام در جهان پناهى نيست
هجرانش نموده و بگويد:
|
چو برشكست صبا زلف عنبر افشانش |
به هر شكسته كه پيوست، تازه شد جانش |
|
|
كجاست همنفسى؟ تا كه شرحِ غصّه دهم |
كه دل چه مى كشد از روزگارِ هجرانش |
|
|
جمال كعبه مگر عذرِ رهروان خواهد |
كه جان زنده دلان، سوخت در بيابانش |
|
|
بگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم |
كه دادِ من بستاند مگر ز دستانش[١] |
|
لذا مى گويد:
|
چنين كه در همه سو، دامِ راه مى بينم |
بِهْ از حمايتِ زلف توام پناهى نيست |
|
معشوقا! از اينكه به هر كجا توجّه مى كنم، مىبينم دامى از مظاهرت افكنده اى تا از طريق آنان مرا به خويش بخوانى و از عالم مُلكىشان به ملكوتشان توجّه دهى، و درمىيابم كه در كنار موجودات نمى باشى، و براى رسيدن به جمال و كمال و مشاهدهات راهى جز چنگ زدن به دامن كثرات وجود ندارد؛ كه: «فَأَيْنَما تُوَلُّوا، فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»[٢]: (پس به هر كجا روى كنيد، همانجا روى [و اسماء و صفات] خداست.- يا:
٥٤٠
«ألْحَمْدُ لِلّهِ الْمُتَجلِّى لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ.»
[٣]: (حمد و سپاس خدايى را كه با مخلوقات خوبش براى مخلوقاتش تجلّى نموده.- نيز: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٤]: (آگاه باش! كه براستى او به هر چيزى احاطه دارد.- به گفته خواجه در جايى:
|
هر كه را با خطِ سبزت سَرِ سودا باشد |
پاى از اين دايره بيرون ننهد تا باشد |
|
|
ظلِّ ممدود خَمِ زلف توام بر سر باد |
كاندر اين سايه، قرارِ دلِ شيدا باشد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.
[٢] - بقره: ١٥.
[٣] - نهج البلاغه، خطبه ١٠٨.
[٤] - فصلّت: ٥٤.