جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٦ - غزل ١١٧ اگر به مذهب تو، خون عاشق است مباح
خواجه در اين غزل با بيانات عاشقانهاش در مقام تقاضاى وصال از حضرت محبوب بر آمده، معلوم مى شود پس از ديدارى به فراق مبتلا گشته، و علّت آن را به كلّى از خود رهايى نيافتن دانسته. مىگويد:
|
اگر به مذهب تو، خونِ عاشق است مباح |
صلاح ما همه آن است، كآن تو راست صلاح |
|
معشوقا! دانستهام تا عاشق خود را مى بيند، به او عنايتى ندارى، هر آنچه صلاح تو بر آن است، تا به وصالت نايل شوم بنما، زيرا «صلاح ما همه آن است، كآن تو راست صلاح» بخواهد بگويد:
|
اى غايب از نظر به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختى و به دل، دوست دارمت |
|
|
تا دامنِ كفن نكشم زيرِ پاى خاك |
باور مكن كه دست ز دامن بدارمت |
|
|
خواهم كه پيش مى رمت اى بىوفا طبيب! |
بيمار باز پرس، كه در انتظارمت |
|
|
خونم بريز و از غمِ هجرم خلاص كن |
مِنّت پذيرِ غمزه خَنجَرْ گُذارمت[١] |
|
|
سوادِ موى تو، تفسير جاعِلُ الظُّلُمات |
بياضِ روى تو، تِبيانُ خالِقُ الْإِصْباح |
|
آرى، به تصريح كتاب و سنّت حضرت محبوب با همه موجودات، و محيط بر همه مى باشد؛ كه: «أَلا! إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ، أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٢]: (آگاه باش كه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.
[٢] - فصلت: ٥٤.