جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٢ - غزل ١١٣ درد ما را نيست درمان الغياث!
|
درآ كه در دلِ خسته، توان در آيد باز |
بيا كه بر تنِ مرده، روان گر آيد باز |
|
|
بيا كه فرقتِ تو، چشمِ من چنان بر بست |
كه فتحِ بابِ وصالت، مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل، هر آنچه مى دارم |
بجز خيالِ جمالت، نمىنمايد باز |
|
|
غمى كه چون سِپَهِ زنگ، مُلك دل بگرفت |
ز خيلِ شادىِ رومِ رُخَت زدايد باز[١] |
|
|
هر زمانم دردِ ديگر مى رسد |
زين حريفان، بر دل و جان الغياث! |
|
اين بيت خلاصه اى از معناى بيت دوم و سوم و چهارم است كه مى گويد:
محبوبا! هر زمان از تجلّيات اسماء و صفاتى جلالىات براى نابودى عالم عنصرى و جانم مصيبتها مى رسد، الغياث و الغياث از اين حريفان! با اين همه آنچه از آن فرياد دارد، نهايت آرزوى اوست؛ زيرا به مقصد رسيدنش مرهون تحمّل مشكلات مى باشد.
و ممكن است مراد خواجه از «حريفان»، دوستان هم مرام باشند كه چون وى مبتلاى به هجرانند. بخواهد بگويد: نه تنها درد خود را مى كشم، كه درد دوستانم هم مرا مشقّت مى دهد؛ و احتمال دارد مرادش از «درد ديگر»، حسرت وصول همراهانش به انس با محبوب و تهيدست بودن وى باشد، خلاصه بخواهد با اين بيان بگويد:
|
چه بودى ار دلِ آن ماه، مهربان بودى؟ |
كه كار ما نه چنين بودى، ار چنان بودى |
|
|
بگفتمى كه چه ارزد نسيم: طُره دوست |
گَرَم به هر سَرِ مويى، هزار جان بودى |
|
|
براتِ خوشدلى ما، چه كم شدى يارب! |
گَرَش نشانِ امان از بَدِ زمان بودى؟ |
|
|
گَرَم زمانه سر افراز داشتىّ و عزيز |
سريرِ عزّتم آن خاكِ آستان بودى[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٦، ص ٣٩٨.