جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٥ - غزل ١١٢ اكنون كه مى دمد از بوستان، نسيم بهشت
نظر و تأمّل نموده، و در آزاد ساختن نَفْس خويش [از قيد خواهشهاى نفسانى در دنيا، و از آتش جهنّم در آخرت] بكوشد ...- ديگر اينكه:
٨٦٨
«ثمَرةُ الْعَقلِ لُزُومُ الْحَقّ»
[١]: (ثمره عقل، پيوسته با حقّ بودن است.)؛ پس امروز را بايد دريابى، و با يار به عيش و نوش بپردازى، كه فردا نيز چيزى جز نتيجه امروزت نباشد؛ لذا باز مى گويد:
|
به مِىْ عمارتِ دل كن كه اين جهانِ خراب |
بر آن سر است كه از خاك ما بسازد خشت |
|
اى خواجه! با مى و مراقبه و توجّه به حضرت دوست، دل ويران خود را كه هر گوشهاش هزاران خيال و آمال و آرزوست، آباد كن، و آن را از هر خاطره اى جز معشوق حقيقى بپرداز، كه اين جهان بىبنياد «بر آن سر است كه از خاكِ ما، بسازد خشت»؛ كه:
٨٦٩
«إنَّ لِلذّكْرِ أهْلًا أخَذُوهُ مِنَ الدُّنيا بَدَلًا، فَلَمْ تَشغَلُهُمْ تِجارَةٌ وَلابَيْعٌ عَنْهُ، يَقْطَعُونَ بِهِ أيّامَ الْحَياةِ، وَيَهُتِفُونَ بِالزَّواجِرِ عَنْ مَحارِمِ اللّهِ فى أسماعِ الْغافِلينَ»
[٢]: (براستى كه ذكر و ياد [خدا] را اهلى است كه آن را به جاى دنيا گرفتهاند، پس هيچ تجارت و داد و ستد، و فروشى ايشان را از آن مشغول نساخته، روزهاى زندگانى را با آن طى نموده، و به [سخنان] بر كننده و تاراننده از چيزهايى كه خداوند حرام و نابايست دانسته، در گوشهاى غافلان و بىخبران بانگ مى زنند.- به گفته خواجه در جايى:
|
آخر الامر، گِلِ كوزه گران خواهى شد |
حاليا فكرِ سبو كن كه پُر از باده كنى |
|
|
جهد بنما كه در ايّامِ گل و عهد شباب |
عيش با آدميى چند پريزاده كنى[٣] |
|
|
وفا مجوى ز دشمن، كه پرتوى ندهد |
چو شمعِ صومعه افروزى از چراغِ كنشت |
|
اى خواجه! از دنيا و اهل آن نبايد وفا توقّع داشته باشى، كه چراغ راهى براى.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب العقل، ص ٢٥٨.
[٢] - نهج البلاغة، خطبه ٢٢٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٣، ص ٣٨٩.