جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٥ - غزل ١٠٨ مدتى شد كآتش سوداى او در جان ماست
كجا هر دلى را بر اسرار عشق آگاهى خواهد بود؟ بشرِ ملكوتى و از عالم و تعلّقاتش جدا شده است، كه مى تواند به ملكوت عالم و رابطه ميان خالق و مخلوق آشنايى داشته باشد، كه:
٨٣٨
«إنَّ عِلْمَ الْعالِمِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، لا يَحْتَمِلُهُ إلّانَبِىٌّ مُرْسَلٌ أوْ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امُتَحَنَ اللّهُ قَلْبَهُ لِلإيمانِ»
[١]: (همانا دانش داناىِ [از آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين] بسيار سخت و دشوار [و نفوذ ناپذير] مىباشد، به گونه اى كه جز پيامبر مُرسَل يا فرشته مقرّب يا بنده مؤمنى كه خداوند قلب او را براى [پذيرش] ايمان گشوده، هيچ كس نمى تواند آن را تحمّل كند.- بخواهد با اين بيان اشاره به آگاهى خود بر سرّ «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي)\*[٢]: (و از روح خويش در او دميدم.) نمايد. در جايى مى گويد:
|
عارف از پرتوِ مِىْ، رازِ نهانى دانست |
گوهر هركس از اين لعل توانى دانست |
|
|
شرحِ مجموعه گُل، مرغِ سَحَر داند و بس |
كه نه هر كو وَرَقى خواند، معانى دانست[٣] |
|
لذا باز مى گويد:
|
چند گويى اى مذكّر! شرحِ دين؟ خاموش باش |
دينِ ما در هر دو عالَم، صُحبتِ جانان ماست |
|
اى آن كه تنها از دين، وظائف و مقرّرات ظاهرى آن را تصوّر نموده اى و به ما مىآموزى، بدان كه حقيقت دين، توجّه به فطرت و معشوق مى باشد، كه به آن فرا خوانده شدهايم؛ كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»[٤]: (پس استوار و مستقيم رويت را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد، هيچ دگرگون شدندى براى آفرينش خدا نيست،.
[١] - بصائر الدرجات، ص ٤٥، حديث ٢١.
[٢] - حجر: ٢٩ و ص: ٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٢، ص ٩١.
[٤] - روم: ٣٠.