جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٢ - غزل ١٠٨ مدتى شد كآتش سوداى او در جان ماست
|
هرگزم مُهْرِ تو از لوحِ دل و جان نرود |
هرگز از يادِ من آن سروِ خرامان نرود |
|
|
آن چنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گرم سر برود، مهر تو از جان نرود |
|
|
از دماغ منِ سرگشته خيالِ رخِ دوست |
به جفاى فلك و غُصّه دوران نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سَرِ زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد، وز سر پيمان نرود[١] |
|
لذا مى گويد:
|
مردمِ چشمم به خونابِ جگر غرقند از آنك |
چشمه مِهرِ رُخَش در سينه نالان ماست |
|
دلم از غمِ عشق محبوب، خون، و تبديل به اشك شد، و از چشمانم جارى گرديد، چرا چنين نباشم و حال آنكه چشمه مهر او در سينهام در جوشش است و نمىتوانم آرام باشم و اشك نبارم. در جايى مى گويد:
|
زين خُوشْ رَقَم كه بر گُلِ رُخسار مى كشى |
خط بر صحيفه گُلِ گُلزار مى كشى |
|
|
اشكِ حَرَمْ نشينِ نهانخانه مرا |
ز آن سوىِ هفت پرده، به بازار مى كشى |
|
|
باز آ كه چشمِ بَد ز رُخَت دور مى كنم |
اى تازه گل! كه دامن از اين خار مى كشى[٢] |
|
|
آب حيوان، قطره اى ز آن لَعْلِ همچون شكّر است |
قرصِ خور، عكسى ز روىِ آن مَهِ تابان ماست |
|
آب حياتى كه به خضر- ٧- نسبت داده شده، قطره اى از لعل لب و تجلّيات جان بخش جانان ماست، و قرص خورشيد با همه بر افروختگى، سايهاى از نور جمال او مى باشد. كنايه از اينكه: آن كسى را كه محبوب ما حيات جاودانه عنايت فرمايد، نيازى به آب حيات ندارد؛ كه: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى، وَ هُوَ مُؤْمِنٌ، فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً، وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»[٣]: (هركس از مرد و زن،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٧، ص ٤٠٦.
[٣] - نحل: ٩٧.