جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٥ - غزل ١٠٤ شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت
بخور، كه عفو الهى شامل حالت خواهد شد. خلاصه بخواهد بگويد:
|
اين چه شور است كه در دَورِ قَمَر مى بينم؟ |
همه آفاق، پُر از فتنه و شر مى بينم |
|
|
هر كسى، روزِ بهى مى طلبد از ايّام |
علّت آن است كه هر روز، بَتَر مى بينم[١] |
|
|
كه گفت: حافظ از انديشه تو آمد باز؟ |
من اين نگفتهام، آن كس كه گفت، بهتان گفت |
|
گويا خواجه را روزگار هجران آن قدر به درازا كشيده، كه وى به حالت عادى در آمده و از ناله و فرياد و گريه خوددارى نموده و دوستان و مخالفينش تهمت دست كشيده از شيوه عاشقى را به او نسبت دادهاند، وى آن را انكار نموده و مى گويد: من از انديشه تو هرگز دست بر نداشتهام. بخواهد بگويد:
٨٠٣
«سَيّدى! إلَيْكَ رَغْبَتى، وَمِنْكَ رَهْبَتى، وَإلَيْكَ تَأميلى، فَقَدْ ساقَنى إلَيْكَ أمَلى وَعَلَيْكَ- يا واحدى!- عَكَفَتْ هِمَّتى، وَفيما عِنْدَكَ انْبَسَطَتْ رَغْبَتى، وَلَكَ خالِصُ رَجآئى، وَخَوْفى، وَبِكَ أنَسَتْ مَحَبَّتى»
[٢]: (سرور من! ميل و رغبتم تنها به تو است، و تنها از تو بيم و هراس دارم، و اميدوارىام فقط به توست، بى گمان آرزويم مرا به سوى تو رانده، واى تنهاى [بى همتاى] من! همّتم تنها بر تو باز ايستاده، و خواهش و ميلم تنها به آنچه كه در نزد توست، گسترده گشته، و اميدوارى و هراسم خالص براى توست، و مهر و دوستىام تنها با تو انس گرفته و آشنا گشتم.- به گفته خواجه در جايى:
|
من نه آن رندم كه تَركِ شاهد و ساغر كنم |
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم |
|
|
عشق دُردانه است و من غَوّاص و دريا ميكده |
سر فرو بردم در آنجا، تا كجا سر بر كنم |
|
|
من كه دارم در گدايى گنجِ سلطانى به دست |
كى طمع در گردشِ گردونِ دُون پرور كنم؟ |
|
|
عهد وپيمانِ فلك را نيست چندان اعتبار |
عهد با پيمانه بندم، شرط با ساغر كنم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٦، ص ٣٣٣.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.