جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٤ - غزل ١٠٤ شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت
اى خواجه! مبادا فريب عشوههاى دنيا، از صراط مستقيم عبوديّتت دور سازد، «تو را كه گفت كه اين زال، تركِ دستان گفت؟» دنيا نيز چنين است، تا تو را به خاك سياه نكشد، دست بر نخواهد داشت؛ پس گول و فريب ظواهر فريبنده او را مخور كه:
٨٠٠
«ألدُّنيا سُوقُ الُخُسران»
[١]: (دنيا، بازار زيانكارى است.- همچنين:
٨٠١
«انْظُرْ إلَى الدُّنيا نَظَرَ الزّاهِدِ الْمُفارِقِ، وَلا تَنْظُرْ إلَيْها نَظَرَ العاشِقِ الوامِقِ»
[٢]: (به دنيا، بسانِ نگريستن زاهد جدا شونده [از آن] بنگر، و [هرگز] بسانِ نگرش عاشق شيفته بدان منگر.- نيز:
٨٠٢
«إيّاكَ أنْ تَبيعَ حَظَّكَ مِنْ رَبِّكَ وَزُلُفَتَكَ لَدَيْهِ، بِحَقيرٍ مِنْ حُطامِ الدّنيا»
[٣]: (مبادا بهرهات از پروردگار و قرب و منزلت در پيشگاهش را به كالاى ناچيز و بىارزش دنيا بفروشى.) كنايه از اينكه: روزگار هجران، تو را بر آن ندارد كه در دام دنيا گرفتار آيى. در جايى مى گويد:
|
فتنه مى بارد از اين طاقِ مُقَرنَس، بر خيز |
كه به ميخانه، پناه از همه آفات بريم |
|
|
در بيابانِ فنا، گم شدن آخر تا چند؟ |
رَهْ بپرسيم مگر، پى به مُهمّات بريم[٤] |
|
لذا مى گويد:
|
بيار باده بخور، زآنكه پيرِ ميكده دوش |
بسى حديث، ز عفوِ رحيم و رحمان گفت |
|
اى خواجه! حال كه هجرانت دامنگير شده، به باده ذكر و ياد و مراقبه حضرت معشوق بپرداز، تا عفو و رحمت زحيميّه و رحمانيّه حضرتش شامل حالت شود و امورى كه سبب حجاب ميان تو و معشوق گشته زايل گردد و به وصالش راه يابى، پير ميكده (استاد)، سالكين را جهت پايان يافتن ايّام هجران به چنين امرى سفارش مى فرمود.
و ممكن است منظور خواجه از «عفو رحيم و رحمان» اين باشد، كه به گفتار زاهدى كه نوشيدن باده و ياد حقيقى حضرت دوست را گناه مى داند، گوش مده، و.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٥.
[٢] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٧.
[٣] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٦، ص ٣٠١.