جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٦ - غزل ١٠٤ شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت
خواجه در قسمت اوّل اين غزل، فرياد از مشكلات روزگار فراق داشته، و سپس خود را به صبر و رضا دادن به خواسته حضرت دوست تسلّى داده و در قسمت دوّم چاره پايان يافتن هجران را بيان نموده، مىگويد:
|
شنيدهام سخنى خوش كه پيرِ كنعان گفت: |
فراقِ يار نه آن مى كند كه بتوان گفت |
|
شنيدهام حضرت يعقوب- ٧- در فراق يوسف- ٧- آن گونه شده بود، كه مى فرمود: «يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ! وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ، فَهُوَ كَظِيمٌ»[١]: (افسوس بر يوسف! و چشمانش از اندوه سفيد [و نابينا] گشت، پس او [حضرت يعقوب ٧] خشم خود را فرو برده بود.) فرزندانش به او گفتند: «تَاللَّهِ، تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ، حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً، أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ»[٢]: (به خدا سوگند، پيوسته يوسف [٧] را ياد مى نمايى، تا اينكه [از حُزن و اندوه فراق او] بيمار گشته، يا از بين رفته [و جان بسپارى].) در پاسخ فرمود: «إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ»[٣]: (براستى كه من گله ناراحتى سخت و حزن و اندوهم را تنها به [درگاه] خداوند مى گذارم.) او اندوه و شكواى دورى يوسف (ع) را از غير خدا پنهان مى داشت؛ زيرا مى دانست اين دردى است كه نمى توان آن را به نزد غير حضرت دوست گفت؛ زيرا خواسته حضرتش بر.
[١] - يوسف: ٧٤.
[٢] - يوسف: ٨٥.
[٣] - يوسف: ٨٦.