جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٥ - غزل ١٠٠ روشن از پرتو رويت، نظرى نيست كه نيست
سرفرازش مى فرمايد، و هركس فاشش سازد، خداوند خوار و ذليلش مى نمايد.- نيز:
٧٦٤
«ألُمَرْءُ أحْفَظُ لِسِرّهِ»
[١]: (هركس راز خويش را بهتر حفظ مى نمايد.- همچنين:
٧٦٥
«إنْفَرِدُ بِسِرّكَ وَلا تُودِعْهُ حازِماً فَيَزِلُّ، وَلا جاهِلًا فَيَخُونَ»
[٢]: (راز خويش را تنها در نزد خود نگاهدار و هرگز آن را نه در نزد شخص دور انديش به وديعه گذار تا مبادا بلغزد، و نه در نزد جاهل كه شايد خيانت نموده [و آن را فاش سازد.].- يا اينكه:
٧٦٦
«سِرُّكَ سُرُورُكَ أنْ كَتَمْتَهُ؛ وَإنْ أذَعْتَهُ كانَ ثُبوُركَ.»
[٣]: (راز تو [مايه] شادمانى توست اگر آن را كتمان نمايى، و اگر فاشش سازى مايه هلاكت و نابودى تو خواهد شد.- به گفته خواجه در جايى:
|
لبت مى بوسم و در مى كشم مى |
به آب زندگانى بردهام پى |
|
|
نه رازش مى توانم گفت با كس |
نه كس را مى توانم ديد با وى |
|
|
زبانت در كش اى حافظ! زمانى |
حديثِ بىزبان را بشنو از نى[٤] |
|
خلاصه بخواهد بگويد: آنچه را كه تا به حال گفتم، گوشه اى است از اسرار عالم عاشقىام به حضرت محبوب. در مجلس رندان خبرهاست كه نمى توان آن را به هر كس، و هر كجا گفت.
|
نازكان را سفرِ عشق، حرام است حرام |
كه به هر گام در اين رَهْ، خطرى نيست كه نيست |
|
سفر عشق براى كسانى كه توان تحمّل ناراحتيهاى آن را در اثر دلبستگى به عالم طبيعت ندارند، حرام است؛ زيرا در اين راه مشكلات بسيار است و آن از خود و تعلّقات گذشتن، و سير در عدم و نيستى نمودن است. بخواهد با اين بيان بگويد:
|
من نه آن رندم كه تَركِ شاهد و ساغر كنم |
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم |
|
|
عشق دُردانه است و من غواص و دريا ميكده |
سر فرو بردم در آنجا، تا كجا سر بر كنم |
|
|
گر چه گرد آلودِ فقرم، شرم باد از همّتم |
گر به آب چشمه خورشيد دامن تر كنم |
|
[١] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب السرّ، ص ١٥٨.
[٢] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب السرّ، ص ١٥٨.
[٣] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب السرّ، ص ١٥٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٨، ص ٤١٤.