جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٧ - غزل ١٠٠ روشن از پرتو رويت، نظرى نيست كه نيست
|
ميخواره و سرگشته و رنديم و نَظَرْ باز |
وآن كس كه چو ما نيست در اين شهر، كدام است؟ |
|
|
با محتسبم عيب نگوييد كه او نيز |
پيوسته چو ما در طلبِ شربِ مدام است[١] |
|
|
اشك غمّاز من ار سرخ بر آمد، چه عجب |
خَجِل از كرده خود، پرده درى نيست كه نيست |
|
محبوبا! پس از آنكه ديدمت و از نظرم غايب گشتى، اگر بسيار بگريم تا اشك ديدگانم به خون تبديل و راز دلدادگىام به تو فاش گردد، جاى شگفتى نيست؛ زيرا همه آنان كه چون منند، از كرده و پرده درى خود خجلت زده و سرخ رُويند. كنايه از اينكه: هرچه زودتر مرا به ديدارت نايل ساز و به سرشك خونبارم پايان ده.
در جايى مى گويد:
|
نمازِ شام غريبان چو گريه آغازم |
به مويههاى غريبانه قصّه پردازم |
|
|
به يادِ يار و ديار آنچنان بگريم زار |
كه از جهان رَهْ و رسم سفر بر اندازم |
|
|
من از ديارِ حبيم نه از بلاد رقيب |
مُهَيْمِنا! به رفيقان خود رسان بازم |
|
|
سرشكم آمد و عيبم بگفت روى به روى |
شكايت از كه كنم؟ خانگى است غمّازم[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
كَمَرِ كينِ منِ خسته چه بندى؟ كه زِ مهر |
بر ميانِ دل و جانم، كمرى نيست كه نيست |
|
دلبرا! مهرت به حدّى بر من چيره گشته كه خود را فراموش كردهام و نيازى به آنكه در فراقت بگذارى تا كشته شدن در پيشگاهت را لايق گردم، نيست، هرچه زودترم از هجران خلاصى بخش. بخواهد بگويد:
٨٣٤
«إلهى! فَاجِعَلْنا مِمَّنِ اصْطَفَيْتَهُ لِقُرْبِكَ وَ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦، ص ٧٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣١.