جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٣ - غزل ١٠٠ روشن از پرتو رويت، نظرى نيست كه نيست
غزل ١٠٠ [: روشن از پرتوِ رويت، نظرى نيست كه نيست ...]
|
روشن از پرتوِ رويت، نظرى نيست كه نيست |
منّتِ خاكِ درت، بر بصرى نيست كه نيست |
|
|
ناظرِ روى تو صاحب نظرانند، ولى |
سِرّ گيسوىِ تو، در هيچ سرى نيست كه نيست |
|
|
اشك غمّاز من ار سرخ بر آمد، چه عجب |
خَجِل از كرده خود، پرده درى نيست كه نيست |
|
|
كَمَرِ كينِ منِ خسته چه بندى؟ كه زِ مهر |
بر ميانِ دل وجانم، كمرى نيست كه نيست |
|
|
تا به دامن ننشيند ز نسيمت گَرْدى |
سيلِ اشك از نظرم بر گُذرى نيست كه نيست |
|
|
تا دَمْ از شامِ سر زلف تو هر جا نزند |
با صبا گفت و شنيدم، سحرى نيست كه نيست |
|
|
من از اين طالعِ شوريده به رنجم، ور نه |
بهرهمند از سرِ كويت، دگرى نيست كه نيست |
|
|
از خيال لب شيرين تواى چشمه نوش! |
غرق آب و عَرَق اكنون، شكرى نيست كه نيست |
|
|
آب چشمم كه بر او منّتِ خاك در توست |
زيرِ صد منّت او، خاكِ درى نيست كه نيست |
|
|
از وجود، اين قدرم نام و نشان هست كه هست |
ورنه از ضعف در آنجا اثرى نيست كه نيست |
|
|
شير در باديه عشق تو روباه شود |
آه! از اين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست |
|
|
نه من دلشده از دست تو خونين جگرم |
از غم عشق تو، پر خون جگرى نيست كه نيست |
|
|
از سرِ كوى تو رفتن نتوانم گامى |
ورنه اندر دل بيدل، سفرى نيست كه نيست |
|
|
تو خوداى شُعله رخشنده! چه دارى در سر؟ |
كه كباب از حركاتت، جگرى نيست كه نيست |
|
|
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز |
ورنه در مجلس رندان، خبرى نيست كه نيست |
|
|
نازكان را سفرِ عشق، حرام است حرام |
كه به هر گام در اين رَهْ، خطرى نيست كه نيست |
|
|
بجز اين نكته كه حافظ ز تو ناخشنود است |
در سراپاى وجودت، هنرى نيست كه نيست |
|