جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٢ - غزل ٩٩ خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت
كردم و از شرك و عبادات براى رسيدن به جنّت و حور پرهيز نمودم، ديدم تمامى جهان به كام و فرمانم مى باشند؛ كه:
١٤٥٥
«عَبْدى! أطِعْنى، أجْعَلُكَ مَثَلى، ... أنَا مَهْما أشآءُ تكُونُ، أجْعَلُكَ مَهْما تَشآءُ يَكُونُ»
[١]: ( [اى] بندهام اطاعت و بندگى مرا بنما تا تو را نمونه خويش گردانم؛ من هرچه بخواهم موجود مى شود، تو را نيز چنان مى گردانم كه هرچه بخواهى موجود شود.) بخواهيد بگويد:
|
راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد |
شعرى بخوان كه با او رطل گران توان زد |
|
|
شد رهزنِ سلامت، زلف تو وين عجب نيست |
گر راهزن تو باشى، صد كاروان توان زد |
|
|
قدّ خميده ما سهلت نمايد امّا |
بر چشم دشمنانت، تير از كمان توان زد |
|
|
با عقل و فهم و دانش، دادِ سخن توان داد |
چون جمع شد معانى، گوىِ بيان توان زد[٢] |
|
ولى اين بيان با بيانات ابيات گذشته خواجه كه در مقام تقاضاى ديدار حضرت محبوب بوده، سازش ندارد.
|
مگر گشايش حافظ در اين خرابى بود |
كه قسمت ازلش در مِىِ مغان انداخت؟ |
|
آرى، تا عاشق سالك، خراب نشود و به فناى خويش نايل نگردد، دوست عنايتى به او نخواهد داشت، و نمى تواند به عهد ازلى خود توجّه داشته باشد؛ زيرا تنها با فناى كامل است كه مى توان غرق در مشاهدات اسمائى و صفاتى او گشت، و از قسمت ازلىاش بهرهمند شد. خواجه هم مى گويد: «مگر گشايش حافظ در اين خرابى بود؟ ...» كنايه از اينكه: اگر حضرت محبوب مرا به ديدارش نايل ساخت، به شهود فنايى بود كه در ازلم به او دست داده بود. بخواهد بگويد:
|
خداى را مددى اى دليل راه! كه من |
به كوى ميكده ديگر عَلَم بر افرازم[٣] |
|
[١] - الجواهر السنيّة، ص ٣٦١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٧، ص ١٦٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣٢.