جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٨ - غزل ٩٩ خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت
چيز به من شناساندى پس تو را آشكار و هويدا در هر چيز ديدم و تويى آشكار در هر چيز.- به گفته خواجه در جايى:
|
عارف از پرتوِ مِىْ رازِ نهانى دانست |
گوهرِ هركس از اين لعل توانى دانست |
|
|
شرح مجموعه گل، مرغِ سَحَر داند و بس |
كه نه هر كو وَرقى خواند، معانى دانست[١] |
|
(زيرا تو در كنار موجوداتت جلوه نكرده و نمى كنى- من نيز چون گذر به چمنزار مظاهر كردم، پرتوى از تجلّيات اسماء و صفاتىات را در پرده خلقىشان ديدم و به ياد غنچه نشكفته افتادم، كه همچون من گُلش در پرده و حجاب عالم مظهريتّش مخفى است. در جايى مى گويد:
|
حجابِ چهره جان مى شود غبار تنم |
خوشا! دمى كه از اين چهره پرده بر فكنم |
|
|
چگونه طوف كنم در فضاى عالَم قدس |
چو در سراچه تركيبِ تخته بندِ تنم |
|
|
بيا و هستى حافظ ز پيشِ او بردار |
كه با وجود تو كس نشنود زمن كه منم[٢] |
|
|
بنفشه طُرّه مفتول خود گره مى زد |
صبا حكايتِ زُلفِ تو در ميان انداخت |
|
معشوقا! باز ديدم گل بنفشه پرچمهاى پيچيده خود را به يكديگر گره مى زد، كه ناگاه باد صبا وزيدن گرفت و آنها را باز كرد. كنايه از اينكه: در گذشته مظاهرت هر لحظه با جهات خلقىشان مرا در تاريكى و حجاب از ديدار ملكوتشان و مشاهده جمالت قرار مى دادند تا آنكه نسيمهاى قدسىات ديده دلم را گشود و تو را با خود و ديگر موجودات مشاهده نمودم. حال باز در دام كثراتت گرفتار آمدم و از ديدار حضرتت محروم گشتم. بخواهد بگويد:
|
كارم ز دَورِ چرخ به سامان نمى رسد |
خون شد دلم ز درد و به درمان نمى رسد |
|
|
در آرزوت گشته دلم زار و ناتوان |
آوخ! كه آرزوى من آسان نمى رسد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٢، ص ٩١.