جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٧ - غزل ٩٩ خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت
توصيفش مى نمايند و بلند مرتبه و برتر و پاك است از آنچه ستايش كنندگان مى ستايند.
پس عرض كردم ... براستى كه من در دلم بود كه شما پروردگارانيد. راوى مى گويد: آنگاه ابوالحسن ٧ سجده نمود، و در سجدهاش [به درگاه الهى] عرض مى نمود:
اى خالق و آفريننده من! [به درگاهت سجده و كرنش نمودم] در حالى كه خوار و فروتنم.
راوى گويد: پيوسته چنين بود، تا اينكه [پاسى از] شب گذشت. سپس فرمود: اى فتح! نزديك بود كه هم خود را نابود ساخته و هم مرا به هلاكت مبتلا كنى. و [البتّه] چه ضرر و آسيبى به عيسى- ٧- رسانيد، اينكه كسانى [در مورد وى] به هلاكت گرفتار شدند. پس هرگاه خواستى برو. خداوند تو را مورد رحمت خويش قرار دهد.) باز با اين بيان بخواهد بگويد:
|
به حُسنِ خلق و وفا، كس به يار ما نرسد |
تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد |
|
|
اگرچه حُسن فروشان به جلوه آمدهاند |
كسى به حُسن و ملاحت، به يار ما نرسد |
|
|
به حقّ صُحبت ديرين كه هيچ محرمِ راز |
به يارِ يك جهتِ حق گذارِ ما نرسد |
|
|
هزار نقش بر آيد ز كِلكِ صُنع و يكى |
به دلپذيرىِ نقشِ نگارِ ما نرسد[١] |
|
|
به بزمگاهِ چمن، دوش مست بگذشتم |
كه از دهان توام، غنچه در گمان انداخت |
|
محبوبا! شب گذشته در حال سرمستى و شور در طلب ديدارت به چمنزار مظاهر گذرى كردم، نظرم به غنچه نشكفته افتاد، مرا به ياد دهانِ چون غنچهات آورد كه با گفتار، و يا آب حيات دادن به بندگان بيدار و مُخلَصت (به فتح لام) آنان در چه عيش و نوشى بسر مى برند و من اكنون محروم از آنم. كنايه از اينكه: معشوقا! چمنزار كثراتت، بزمگاه مشاهده هر عارفى است؛ كه:
١٠٨٧
«وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلّ شَى ءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلّ شَى ءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلّ شَى ءٍ»
[٢]: (و تويى كه خويش را در همه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.