جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٦ - غزل ٩٩ خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت
|
چو شمع ار پيشم آئى در شب تار |
شود چشمم به ديدار تو روشن |
|
|
به گلزارم چه كار اكنون كه گشته است |
جهان بر چشمم از رويت چو گلشن |
|
|
ز سرو قامتت ننشينم آزاد |
همه تن گر زبان باشم چو سوسن[١] |
|
|
ز شرم آنكه به روىِ تو نسبتش كردند |
سَمَن به دستِ صبا، خاك در دهان انداخت |
|
محبوبا! گل ياسمن، از اينكه جمال تو را ناشناسانت به او تشبيه كردهاند، شرمنده شد و با نسيمهاى صبا، خاك در دهان خود ريخت؛ كه چرا جمال معشوق حقيقى را با مظهرى مجازى چون من كه پرتوى از حُسن او را دارد، تشبيه مى كنند؟
بخواهد با اين بيان بگويد: زيباييهاى موجودات خاكى كجا، و ساحت قدس تو كجا؟
كه: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»[٢]: (چيزى همانند او نيست.) فتح بن يزيد جرجانى مى گويد: حضرت رضا ٧ به من فرمود:
٧٤٦
«... وإنَّ الخالِقَ لا يُوصَفُ إلّابِما وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ، وَأنّى يُوصَفُ الْخالِقُ الَّذى تَعْجَزُ الحَواسُّ أنْ تُدْرِكَهُ، وَالاوهامُ أنْ تَنالَهُ، وَالْخَطراتُ أنْ تَحُدَّهُ، وَالأبْصارُ عَنِ الاحاطَةِ بِهِ. جَلَّ عَمّا يَصِفُهُ الْواصِفُونَ وَتَعالى عَمّا يَنْعَتُهُ النّاعِتُونَ. فَقُلْتُ: ... فَقَدْ كانَ أوقَعَ بِخَلَدى أنّكُمْ أرْبابٌ. قالَ: فَسَجَدَ أبُوالْحَسَنِ (عَلَيهِ السَّلامُ) وَهُوَ يَقُوُل فى سُجُودِهِ: «راغِماً لَكَ يا خالِقى! داخِراً خاضِعاً.» قالَ: فَلَمْ يَزَلْ كَذلِكَ، حَتّى ذَهَبَ لَيْلى، ثُمَّ قالَ: يا فَتْحُ! كِدْتَ أنْ تَهْلِكَ وَتُهْلِكَ. وَما ضَرَّ عِيْسى (عَلَيْهِ الّسلامُ) إذا هَلَكَ مَنْ هَلَكَ. فَاذْهَبْ إذا شَئْتَ. رَحِمَكَ اللّهُ!»
[٣]: (... و براستى كه آفريننده و خالق توصيف نمى شود جز به آنچه خود، خود را توصيف فرموده، و چگونه مى توان آفريننده اى را وصف نمود كه حواسّ از درك او، و اوهام از نيل و رسيدن به او، و خطورات [ذهن] از مرزبندى نمودن و مشخّص ساختن او، و ديدگان از احاطه و فرا گرفتنش عاجز و ناتوانند. او بلندپايه و منزّه است از آنچه توصيف كنندگان.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٢] - شورى: ١١.
[٣] - بحار الانوار، ج ٧٨، ص ٣٦٦- ٣٦٨.