جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٥ - غزل ٩٧ ديدمش دوش كه سرمست و خرامان مى رفت
|
گفتم: اكنون سخنِ خوش كه بگويد با ما؟ |
كآن شكر لَهْجه خوش گوىِ سخندان مى رفت |
|
حال كه او مى رود، كدام اهل دلى مى تواند مرا با سخنانش شيرين و جذّابش آرامش بخش باشد. لذا
|
لابه بسيار نمودم كه مرو، سود نداشت |
زآنكه كار از نظرِ رحمتِ سلطان مى رفت |
|
|
پادشاها! ز كَرَم، از سَرِ جرمش بگذر |
چه كند؟ سوخته از غايتِ حرمان مى رفت |
|
|
چون بشد آن صنم از ديده حافظ غايب |
اشك همواره ز رخساره به دامان مى رفت |
|
در هنگام رفتن او، عجز و لابه بسيار نمودم و بر ماندن او در شيراز اصرار كردم، ولى افسوس! كه دستور از جانب سلطان بود و اين كار سودى نداشت، و سلطان نظر رحمتش را از او برداشته بود و نمى خواست در شيراز بماند، و لذا با خود گفتم: اى كاش! پادشاه جرم نداشتهاش را مى بخشيد و با ديده كرم به وى مى نگريست، امّا افسوس! كه رفت و با رفتنش مرا به آتش هجرانش مبتلا ساخت و اشك حسرت را ديدگانم فرو ريخت.