جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٤ - غزل ٩٧ ديدمش دوش كه سرمست و خرامان مى رفت
تمامى اين غزل را خواجه در اشتياق استاد خويش (كه از خوارزم به شيراز آمده بوده، و سپس به عللى كه خواجه آن را ذكر مى نمايد، باز به شهر خود مسافرت مىكند) سروده. مىگويد:
|
ديدمش دوش كه سرمست و خرامان مى رفت |
جامِ مِىْ بر كف و در مجلسِ رندان مى رفت |
|
|
چون همى گفتمش: اى مونسِ ديرينه من! |
سخت مى گفت و دل آزرده، پريشان مى رفت |
|
شب گذشته استاد را سر مست از جام مشاهدات حضرت دوست ديدم، و قصد رفتن به خوارزم و انس با تلامذه خود را داشت تا ايشان را با گفتار و راهنماييهايش بهرهمند سازد. چون خواستم بپرسمش چرا از شيراز مى رود، حاضر نبود مرا جواب گويد. گويا از سالكين شيراز، و يا از من آزرده خاطر و رنجيده گرديده بود و
|
نقشِ خوارزم و خيالِ لبِ جيحون مى بست |
با هزاران گِله از مُلكِ سليمان مى رفت |
|
امّا:
|
مىشد آن كس كه چو او جان سخن كس نشناخت |
من همى ديدم و از كالبدم جان مى رفت |
|
با آنكه وى مرا چون جان بود و با رفتنش روح از كالبدم پرواز مى كرد، برفت و مرا به فراق خود مبتلا، و از راهنماييها و ديدارش محروم ساخت. اينجا بود كه با خود،