جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١١ - غزل ٩٦ خواب آن نرگس فتان تو، بى چيزى نيست
|
غمش تا در دلم مأوى گرفته است |
سرم چون زلف او، سودا گرفته است |
|
|
هُماى هِمّتم عمرى است كز جان |
هواىِ آن قد و بالا گرفته است |
|
|
شدم عاشق به بالاىِ بلندش |
كه كار عاشقان بالا گرفته است |
|
|
چو ما در سايه الطافِ اوييم |
چرا او سايه از ماوا گرفته است[١] |
|
|
دوش باد از سر كويت به گلستان بگذشت |
اى گل! اين چاكِ گريبانِ تو بىچيزى نيست |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! نسيمهاى قدست، شب گذشته پيام شادمانى براى عاشقانت بياورد و آنان را از گرفتگى روزگار هجران به گشوده روئى و فرحناكى دعوت نمود كه روزگار فراقشان پايان خواهد يافت؛ پس «اى گُلِ» وجود خواجه! «اين چاك گريبانِ تو بىچيزى نيست» بخواهد با اين بيان بگويد: معشوقا! مرا نيز با نسيمهاى قدسىات در شبانگاهان شكفته خاطر ساختى و غم و اندوه دورىات را زائل نمودى كه:
٧٣٨
«يَابْنَ عِمْرانَ! ... وَادْعُنى فى ظُلَمِ اللّيل، فَإنَّكَ تَجِدُنى قريباً مجيبا»
[٢]: (اى پسر عمران! ... در تاريكيهاى شب مرا بخوان، كه بىگمان مرا نزديك و اجابت كننده مى يابى.).
در جايى چون بدين مژده دست مى يابد، مىگويد:
|
دوش آگهى زيارِ سفر كرده داد، باد |
من نيز دل به باد دهم، هرچه باد باد |
|
|
دلخوش شدم به يادِ تو هرگه كه در چمن |
بندِ قباى غنچه گُل، مىگشايد باد |
|
|
از دست رفته بود وجودِ ضعيف من |
صُبحم به بوى وصلِ تو، جان باز داد باد |
|
|
تاريخ عيش ما، شب ديدار دوست بود |
عهد شباب و صحبتِ احباب ياد باد[٣] |
|
|
دردِ عشق، ار چه دل از خلق نهان مى دارد |
حافظ! اين ديده گريان تو بىچيزى نيست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٥، ص ٨٧.
[٢] - الجواهر السنيّة، ص ٥٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٢، ص ١٥٥.