جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٠ - غزل ٩٦ خواب آن نرگس فتان تو، بى چيزى نيست
كه در كمان ابروان دارى بىچيزى نيست، آنرا براى فناى عاشقانت مهيّا نموده اى تا با يكى جذب، و با ديگرى آنان را بكُشى و فانى سازى. من هم يكى از عاشقان توأم، هرچه زودتر به كشتنم اقدام فرما، تا وصالم حاصل آيد. در جايى مى گويد:
|
به دام زُلف تو، دل مبتلاى خويشتن است |
بكُش به غمزه، كه اينش سزاى خويشتن است |
|
|
گرت ز دست بر آيد مرادِ خاطر ما |
ببخش زود، كه خيرى براى خويشتن است |
|
|
به جانت اى بت شيرين من! كه همچون شمع |
شبان تيره، مرادم فناى خويشتن است |
|
|
بسوخت حافظ و در شرطِ عشق و جانبازى |
هنوز بر سر عهد و وفاى خويشتن است[١] |
|
|
مبتلايى به غم و محنت و اندوه فراق |
اى دل! اين ناله و افغان تو بىچيزى نيست |
|
اى خواجه! غم و اندوه فراق، نه تنها تو را، كه همه مبتلايان فراق را به ناله و فرياد واداشته، و تا پايان يافتن روزگار هجرانشان اين چنين خواهند بود. تو هم يكى از آنانى و «ناله و افغانِ تو بىچيزى نيست»؛ كه:
٧٣٧
«فَقالَ [شُعَيْبُ]: إلهى: وَسَيّدى! أنْتَ تَعْلَمُ أنّى مابَكَيْتُ خَوْفاً مِنْ نارِكَ، وَلاشَوْقاً إلى جَنّتِكَ؛ وَلكنْ عَقَدَ حُبُّكَ عَلى قَلْبى، فَلَسْتُ أصْبِرُ أوْ أراكَ»
[٢]: (پس او [حضرت شعيب ٧] عرض كرد: اى معبود و سرور من! تو آگاهى كه من به خاطر ترس از آتش [جهنّم] تو، و يا به جهت شوق و ميل شديد به بهشت نمى گريم، ولكن دوستىات بر دلم گره خورده، پس تا تو را نبينم شكيبا نخواهم بود.- به گفته خواجه در جايى:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨١، ص ٩١.
[٢] - الجواهر السنيّة، ص ٣١.