جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٨ - غزل ٩٦ خواب آن نرگس فتان تو، بى چيزى نيست
گويا خواجه پس از مشاهده حضرت محبوب از ديدارش دور افتاده، در اين غزل به تمنّاى ديگر بار آن، سخن از تجلّيات گذشتهاش به ميان آورده و مى گويد:
|
خوابِ آن نرگسِ فتّانِ تو، بى چيزى نيست |
تابِ آن زلفِ پريشانِ تو، بى چيزى نيست |
|
محبوبا! آن چشمان خمارين و جمال جذّاب و فريبنده و دلربايندهات و پيچيدگى زلف پريشان و مظاهرت، بى چيزى نيست. گويا مى خواهى با آنها عاشقان را جذب و به دامت گرفتار نمايى. كنايه از اينكه: جلوه بنما و ديگر بارم به دام خود افكن. در جايى مى گويد:
|
باز آى ساقيا! كه هوا خواه خدمتم |
مشتاقِ بندگىّ و دعا گوى دولتم |
|
|
زآنجا كه جام فيضِ سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماى، ز ظلمات حيرتم |
|
|
من كز وطن سفر نگزيدم به عمرِ خويش |
در عشقِ ديدن تو، هوا خواهِ غربتم |
|
|
دورم به صورت از در دولتسراى دوست |
ليكن به جان و دل، ز مقيمان حضرتم[١] |
|
|
از لبت شير، روان بود كه من مى گفتم: |
كاين شكر، گِرْد نمكدانِ تو بىچيزى نيست |
|
معشوقا! آن لحظاتى كه در گذشته مشاهدهات نمودم و با من سخن مى گفتى، گفتارت از لبان نمكينات چنان شيرين و شيوا بود، كه با خود گفتم: چنين امرى از.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٧٨.