جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦١ - غزل ٩٠ شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت
اين غزل را مى توان غزل شكوه و شكايت نام نهاد. گويا خواجه و دوستان هم طريقش را وصالى ناپايدار دست داده، و سپس به هجران مبتلا گشتهاند، تمنّاى ديدار دايمىاش داشته، و حال آنكه به تمام معنى از خود نرسته بودهاند. مىگويد:
|
شربتى از لَبِ لَعْلَش نچشيديم و برفت |
روى مَهْ پيكر او سير نديديم و برفت |
|
حضرت دوست براى ما جلوه نموده و هنوز سيرش نديده و از مشاهده او بهره اى نبرده و از لب او آب حياتى نچشيده بوديم، به هجرانش گرفتار شديم. به گفته شاعرى:
|
ز چهره پرده بر افكند، عاشقان را سوخت |
امان نداد كسى را كند تماشايى |
|
در نتيجه بخواهد بگويد:
|
سر فرازم كه شبى از وصلِ خوداى ماه رو! |
تا منوّر گردد از ديدارت، ايوانم چو شمع |
|
|
همچو صبحم يك نَفَس باقى است بىديدار تو |
چهره بنما دلبرا! تا جان بر افشانم چو شمع[١] |
|
و بگويد:
٨٣٢
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤيَتِكَ. إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟!»
[٢]: (معبودا! درهاى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.