جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٥ - غزل ٨٤ بحرى است بحر عشق كه هيچش كناره نيست
و ممكن است خطاب خواجه در بيت به حضرت معشوق باشد و بگويد: ما را مگو از اين كارت دست بكش، عقلت كجا اجازه مى دهد راه پر خطر عشق بپيمايى، زيرا او را در كار عشق فرمانى نمى باشد، تنها مِىْ بياور و با تجلّياتت از خويشمان بگير، تا از منع عقل نيانديشيم.
|
از چشم خود بپرس كه ما را كه مى كُشد؟ |
جانا! گناهِ طالع و جُرمِ ستاره نيست |
|
محبوبا! چون با چشم و جذبات جمالىات، به ما مِىْ دادى و از خويش گرفتى، مپرس كه چه كس كُشتمان. از خود بپرس كه ما را كه مى كُشد؟ آنچه از خود مىدانستم به غارت بردى، و اين كشته شدن در پيشگاهت مطلوب ماست، و بخت و ستاره را جرمى در اين امر نيست. در جايى مى گويد:
|
خيز و در كاسه زَزْ، آب طربناك انداز |
پيش از آنى كه شود كاسه سَر، خاك انداز |
|
|
عاقبت منزل ما وادى خاموشان است |
حاليا غلغله در گنبد افلاك انداز |
|
|
دل ما را كه ز مارِ سَرِ زُلفِ تو بِخَست |
از لب خود به شفاخانه ترياك انداز |
|
|
چشم آلوده، نظر از رخِ جانان دور است |
بر رخ او، نظر از آينه پاك انداز |
|
|
چون گل از نكهت او جامه قبا كن حافظ! |
وين قبا در رَهِ آن قامت چالاك انداز[١] |
|
|
رويش به چشمِ پاك توان ديد چون هلال |
هر ديده، جاىِ جلوه آن ماه پاره نيست |
|
اى خواجه! ديده دل را با اخلاص در بندگى و صفاى عبوديّت پاكيزه بنما، تا او را مشاهده نمايى؛ كه:
٦٧٥
«رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقآئِقِ الإيمانِ»
[٢]: (دلها با ايمانهاى راستين خويش، او را مى بينند.)؛ امّا اگر از تعلّقات و خواطر عالم طبيعت رها نشده باشى، كجا.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٥، ص ٢٤٤.
[٢] - بحارالانوار، ج ٤، ص ٢٧، روايت ٢.