جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠ - غزل ٦١ يا رب! آن شمع شب افروز زكاشانه كيست؟
|
هركس كه به هجر تو نسازد |
از حلقه وصل تو برون باد! |
|
|
لعل تو كه هست جانِ حافظ |
دور از لبِ هر خسيس دون باد![١] |
|
|
دولتِ صحبت آن شمعِ سعادتْ پرتو |
بازپرسيد خدا را، كه به پروانه كيست؟ |
|
اى دوستان! مصاحبت با حضرت معشوق، فرصتى حقيقى و سعادتى براى من بود. براى خدا، بپرسيد اين سعادت پس از من چه كس را نصيب گشته؟ با اين بيان تقاضاى ديدار دوباره را نموده و بخواهد بگويد:
|
درآ، كه در دلِ خسته، توان درآيد باز |
بيا كه بر تنِ مرده، روان گر آيد باز |
|
|
بيا كه فرقتِ تو، چشم من چنان بربست |
كه فتحِ بابِ وصالت، مگر گشايد باز |
|
|
به پيش آينه دل هرآنچه مى دارم |
بجز خيال جمالت نمى نمايد باز[٢] |
|
|
مىدهد هركسش افسونى ومعلوم نشد |
كه دلِ نازك او، مايلِ افسانه كيست |
|
|
يا رب! آن شاهْ وشِ ماهْ رُخِ زُهرْه جَبين |
دُرِّ يكتاىِ كه و گوهرِ يكدانه كيست؟ |
|
دانستهام كه تمامى عالمِ هستى، عاشق و فريفته محبوب من هستند؛ كه:
٤٨٩
«إبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِداعاً، وَ اخْتَرَعَهُمْ عَلى مَشِيَّتِهِ اخْتِراعاً، ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادتِهِ، وَ بَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[٣]: (با قدرت و نيروى خويش مخلوقات را نوآفرينى فرمود، و برطبق خواست خويش به گونه ويژهاى [از نيستى محض] بيافريد، سپس ايشان را در طريق ارادهاش روان گردانيد، و در راه محبّت و دوستى خود برانگيخت.).
ولى نمى دانم او را با چه كس عنايت مى باشد؟ لحظاتى مرا مورد عنايت قرار.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦١، ص ١٤٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٣] - صحيفه سجاديه، دعاى اوّل.