جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٠ - غزل ٨١ به دام زلف تو، دل مبتلاى خويشتن است
شناخت، شأن و ارج او بلند پايه مى گردد.) اين سرمايه در خانه اغيار و اهل جاه و مقام و دنيا پرستان يافت نمى شود، «مرو به خانه ارباب بىمروّت دهر» آنان تو را از توجّه به او باز مى دارند؛ كه: «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا، وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَياةَ الدُّنْيا، ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ»[١]: (پس از هركس كه به ياد ما پشت كرده و جز زندگانى دنيا را اراده ننمود، روى گردان. اين اندازه آگاهى و دانش آنان است.- به گفته خواجه در جايى:
|
اى نور چشم من! سخنى هست، گوش كن |
تا ساغرت پُر است، بنوشان و نوش كن |
|
|
در راه عشق، وسوسه اهرمن بسى است |
هُشدار و گوشِ دل به پيام سروش كن |
|
|
برگ نوا تَبَه شد و سازِ طَرَب نماند |
اى چنگ! ناله بر كش واى دَف! خروش كن[٢] |
|
|
بسوخت حافظ و در شرطِ عشق و جانبازى |
هنوز بر سرِ عهد و وفاى خويشتن است |
|
محبوبا! اگرچه در راه اختيار نمودن عشقت رنجها كشيده، و آتش فراقت در دلم شعله مى كشد؛ امّا با همه مشكلات اين جهان، از آن عهدى كه در ازل با تو بسته بودم، سرباز نزدم، در جاى مى گويد:
|
عشقت نه سرسرى است كه از سر بدر شود |
مهرت نه عارضى است كه جاى دگر شود |
|
|
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم |
با شير اندرون شد و با جان بدر شود[٣] |
|
كنايه از اينكه: بيش از اين، از خود مهجورم مدار.
[١] - نجم: ٢٩ و ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٢، ص ٣٣٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٥، ص ١٨٦.