جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩ - غزل ٦١ يا رب! آن شمع شب افروز زكاشانه كيست؟
|
حاليا خانهْ براندازِ دل و دين من است |
تا همْ آغوش كه مى باشد و هم خانه كيست؟ |
|
اين لحظه كه محبوب براى فنا و آتش زدن به هستى من تجلّى نموده، و با دلربايىاش قصد دارد اعمال خشك و شرك آميز را هم از من بستاند تا كاملًا به خود و جمالش متوجّه سازد، نمىدانم پس از من، هم آغوش كه بوده و دست به كشتار چه كسى خواهد زد. در جايى مى گويد:
|
زُلْفَيْنِ سِيَه خَم به خَم اندر زده اى باز |
وقتِ منِ شوريده، به هم برزده اى باز |
|
|
ز آن روىِ نكو، چشمِ بدان دور! كه امروز |
بر مَهْ زده اى طعنه و بر خُور زده اى باز |
|
|
بر ساغرِ عيشم زده اى سنگ، و ليكن |
با تو چه توان گفت؟ كه ساغر زده اى باز[١] |
|
بخواهد با اين بيان بگويد:
|
باز آى و دلِ تنگ مرا مونسِ جان باش |
وين سوخته را محرمِ اسرار نهان باش |
|
|
خون شد دلم از حسرت آن لعلِ روانْ بخش |
اى دُرج محبّت! به همان مهر و نشان باش[٢] |
|
|
باده لعلْ لبش، كزلبِ من دور مباد! |
راح رَوْحِ كه و پيمانْ دِهِ پيمانه كيست؟ |
|
محبوبا! الهى كه همواره جمالت برايم دلربايى داشته باشد، تا از لبت آب حيات و بقا را هم بنوشم. امّا هم اكنون نمى دانم جز من چه كسى را از شراب تجلّياتت بهرهمند و از او دلربايى مى كنى؟ بخواهد بگويد:
|
حُسن تو هميشه در فزون باد! |
رويت همه ساله لاله گون باد! |
|
|
قدِّ همه دلبرانِ عالم |
در خدمتِ قامتت نگون باد! |
|
|
هر جا كه دلى است در غم تو |
بى صبر و قرار و بىسكون باد! |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٨، ص ٢٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.