جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٥ - غزل ٧٣ ساقى! بيار باده، كه ماه صيام رفت
|
ساقى! بيار باده، كه ماهِ صيام رفت |
دردِهْ قدح، كه موسمِ ناموس و نام رفت |
|
محبوبا! ماه روزه گذشت، از شراب تجلّياتت بهره مندم ساز، ديگر امروز روزى نيست كه من از ننگ و نام واهمه داشته و بخواهم در اثر سخنان زهّاد و عُبّاد و شيخ و واعظ از باده نوشى پرهيز نمايم. در جايى مى گويد:
|
روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست |
مِىْ به ميخانه به جوش آمد و مى بايد خواست |
|
|
نوبتِ زُهد فروشانِ گران جان بگذشت |
وقت شادىّ و طرب كردنِ رندان برخاست |
|
|
چه ملامت بود آن را كه چو ما باده خورد |
اين نه عيب است بَرِ عاشقِ رند و نه خطاست |
|
|
باده نوشى كه در او هيچ ريايى نبود |
بهتر از زهد فروشى كه در او روى و رياست[١] |
|
لذا مى گويد:
|
وقتِ عزيز رفت، بيا تا قضا كنيم |
عمرى كه بىحضورِ صُراحىّ و جام رفت |
|
اى خواجه! عمرت به غفلت گذشت و بهره اى از دوست و تجلّيات و مشاهده او نبردى. شايسته است كه پس از ماه صيام با باده گرفتن و ديدار حضرتش جبران گذشته عمر خويش را كه بىحضور صراحىّ و جام رفت، بنمايى. در جايى مىگويد:
|
بيا كه تُرْكِ فَلَك، خوانِ روزه غارت كرد |
هلال عيد به دَوْرِ قَدَح اشارت كرد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥، ص ٥٤.