جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥ - غزل ٥٤٤ به صوت بلبل و قمرى، اگر ننوشى مى
|
ذخيره اى بِنِهْ از رنگ و بوىِ فصل بهار |
كه مى رسند ز رَهْ،[١] رهزنانِ بهمن و دى |
|
اى خواجه! واى سالكين! بيايد تا فصل بهار و يا جوانى و نشاط باقى است از آن بهرهمند شويد؛ زيرا وقت مى گذرد و ديگر ممكن نيست پس از فرا رسيدن بهمن و دى، و يا گذشت نشاط جوانى از ياد دوست بهرهمند شد. به گفته خواجه در جايى:
|
درختِ دوستى بنشان، كه كام دل به بار آرد |
بسى گردش كند گردون، بسى ليل و نهار آرد |
|
|
بهار عمر خواه اى دل! وگرنه اين چمن هر سال |
چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد |
|
|
ز كار افتاده اى اى دل! كه صد من بار غم دارى |
برو يك جرعه مِىْ دركش، كه در حالت بكار آرد[٢] |
|
|
زمانه هيچ نبخشد، كه باز نستاند |
مجو ز سفله مروّت، كه شَيْئُهُ لاشَىْء |
|
اى خواجه و يااى سالكين! عالم ناپايدار را مروّت در جبلّت نيست، هر آنچه ما را داده و مى دهد، مىستاند. دادههاى آن ناپايدار است و به پستى او اشاره دارد، كه:
٣٦٥٨
«ألمُواصِلُ لِلدُّنْيا مَقْطُوعٌ.»
[٣]: (هركس با دنيا پيوند و وصلتى برقرار نمود، [از او] بُريده [و يا خواهد بُريد].- نيز:
٣٦٥٩
«ألدُّنْيا إنِ انْجَلَتْ إنْجَلَتْ؛ وَإذا جَلَتْ إرْتَحَلَتْ.»
[٤]: (دنيا اگر رفت، [ديگر] مىرود، و هرگاه رفت، كوچ مى كند، [و ديگر برنمى گردد].- همچنين:
٣٦٦٠
«ألْمَغْبُونُ مَنْ شَغَلَ بِالدُّنْيا، وَفاتهُ حَظُّهُ مِنَ الآخِرَةِ.»
[٥]: (گول خورده و زيان ديده كسى است.
[١] - نسخه بدل: زپى.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٨، ص ١٦٠.
[٣] ( ٣- ٤). غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٦.
[٤] ( ٣- ٤). غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٦.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٧.